X
تبلیغات
رایتل

روی کاناپه لم داده ام و چشمم به ساعتی ست که میخ شده به دیوار بالای تلویزیون، نگاهم عقربه ها را تعقیب می کند و به نظرم می آید که فقط ثانیه شمار دارد دور خودش میچرخد، باقی ثابتند. چکار دارم می کنم؟ پاسخ: وقت میکشم. چشمهایم را میبندم با این امید که وقتی بازشان کردم دست کم یک دقیقه گذشته باشد. ناگهان سروصدای بسیار بلندی برمیخیزد انگار توی شیپور استاشم کنسرت برگزار شود. صدا از بیرون است. میروم لب پنجره، سه مرد آن پایین ایستاده اند، یکی آکاردئون آویزان به گردن یکی تمبک در دست و دیگری فلوت به دهان، ترکیب غریبی از سازهاست، آهنگ شادی می نوازند که به شدت آدم را غمگین می کند. فکر میکنم چرا اینجا؟ وسط این آپارتمان های بی عبور. اینجا که کسی پول توی جیبشان نمی گذارد. آهنگ که تمام می شود (انگار کسی استخدامشان کرده که بیایند آنجا بزنند و بروند) راه می افتند، اول آکاردئونی، بعد تمبکی که دستش را روی شانه ی او گذاشته و بعد فلوتی که شانه ی تمبکی را گرفته. حرکتشان کند و لاکپشت وار است و چانه هایشان را بالا گرفته اند. هر سه مرد نابینا هستند. برمیگردم به اتاق، ساعت را میبینم که هنوز تکان نخورده، همان زمان را نشان می دهد. یله میشوم روی کاناپه، چشمهایم را می بندم و سوالی تمام ذهنم را می پوشاند: چه اهمیتی دارد؟

پ ن: نیم فاصله ی این کیبورد کار نمیکند