تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

نوبت عاشقی ۴

 پیش نوشت:  این پست ادامه ی این پست است.

دیگر وارد دبیرستان شده ام، پشت لبها چند لاخ مو سبز شده که نمی دانم با چه اعتماد به نفسی به آن می گوییم سیبیل( بعدها به این نوع سی بیل ها می گوییم دو بیل و یک خاک انداز) صدایمان شده مثل خروس سرما خورده و دماغمان با قدمان مسابقه ی بلند شدن گذاشته، کم کم نقش هورمون ها دارد در عاشق شدن هایمان پررنگ می شود. تازه این اتوبوس های آکاردئونی ایکاروس وارد ناوگان حمل و نقل درون شهری شده بود که وقتی راننده گازش را می گرفت قسمت جلوی اتوبوس که مردانه بود توی لاین یک می رفت و قسمت خواهران توی لاین سه! آن وسط هم که مرز مشترک بود و رسیدن بهش بیشتر از گیر آوردن صندلی خالی توی مترو به آدم حال می داد. شاید باورتان نشود ولی توی جو خفه ی آن روزها ایستگاه های اتوبوس و خود اتوبوس ها بار کافی شاپ ها و محل های قرار و آشنایی و لاو ترکاندن بسیاری از جوان ها را به دوش می کشیدند. توی یکی از همین اتوبوس ها بود که من افتادم توی دام عشق "ابرو کمون" دختری که ویژگی چهره اش چشم هایش بود و البته ابروهای کمانی اش( الان اگر دختری ابروهای کمانی داشته باشد کسی نگاهش می کند؟) دیگر تمام بچه های خط راز ما را می دانستند و طبق قانون نانوشته ای کسی دور و بر او نمی پلکید.  

برای ما بچه هایی که جوانی مان در سالهای آخر دهه ی هفتاد گذشت جرأت عاشق شدن و شهامت ابراز آن چیزی نبود که در وجود همه باشد و مستلزم یک پروسه ی طولانی بود که با نگاه شروع می شد، با ر و بدل کردن نامه ادامه پیدا می کرد و شاید می رسید به قرارهای دزدکی پر التهاب و استرس. اصلن مثل حالا نبود که یک صبح تا عصر چهار بار خانه خالی ات را با چهار نفر مختلف "مکان" کنی. این بود که در تمام طول سال آخر دبیرستان کار من این بود که هر روز صبح یک مسیر طولانی تا پشت پارک شهر و خیابان سمیه را پیاده گز کنم تا ابروکمون و دو دوستش را اسکورت کرده باشم و ظهرها توی ایستگاه دانشکده ی پزشکی منتظر باشم تا آنها بیایند و دوستش با آرنج به پهلویش بزند و من بدانم که دارد راپرت بودن من را بهش می دهد و بعد آنقدر منتظر بمانیم تا هر دو بتوانیم سوار یک اتوبوس شویم. 

اواخر همان سال بود که پیشرفتی توی کارم حاصل شد، بچه های باتجربه تر یادم دادند که می توانم شماره تلفنشان را گیر بیاورم، توی مجتمعی که ما زندگی می کنیم قبض های تلفن و برق و اینها را سر موعد می گذارند توی بوردی که در طبقه ی اول هر ساختمان است و من توانستم با کمک بچه های محل قبض تلفن آذر ماه 76 منزل ابروکمون را سرقت کنم. ولی هیچ وقت فرصت استفاده از آن دست نداد... در نزدیکی ساختمان آنها یک ایستگاه اتوبوس متروکه با میله های آبی وجود داشت که تغییر کاربری داده بود و تبدیل شده بود به پاتوق جوان های محل، در یکی از بعدازظهرهای پاییزی من و ایوب توی ایستگاه نشسته بودیم و به رسم آن سالهایکی از آهنگ های داریوش یا شهیار قنبری و اینها را می خواندیم که دیدم ایوب بلند شده و با اشتیاق برای کسی دست تکان می دهد، مسیر نگاهش را دنبال کردم و خیلی راحت توانستم ابروکمون را تشخیص بدهم که با تی شرت نارنجی بالا تنه اش را از پنجره ی اتاقش بیرون آورده، سرش را برگردانده سمت ما و دارد برای ایوب دست تکان می دهد... 

ایوب پسر خوش تیپ و محبوبی بود و راستش من اگر دختر بودم حتمن با او دوست می شدم، مساله اینجاست که ابرکمون نگذاشت من بفهمم اولین عشق جدی ام چرا و چطور تمام شد و آیا اصلن شروع شده بود؟  

رابطه ی نا مشروع گودرز و شقایق!

لوله ی آشپزخانه چکه می کرد، البته چکه کردن فعل مناسبی برای چیزی که رخ داده بود نیست. در واقع طوری که کابینت زیر سینک ظرفشویی پر از ظرفهایی بود که برای جمع آوری آبی که چکه می کرد آنجا گذاشته بودیم (مثل سقف آدمهای خوشه یکی در زمستان) و کف آشپزخانه هم دریاچه ای تشکیل شده بود که مجبور بودیم برای رفتن سر یخچال جلیقه نجات بپوشیم. خودمان را برای یک تعمیرات اساسی آماده کردیم، دست پایینش عوض کردن کل لوله کشی خانه بود، یک وام کارگاه زودبازده هم جور کردیم تا خرج تعمیرات کنیم، فکر کردیم قسط هایش را هم می زنیم به فلانمان،‌ مگر چکارمان می خواهند بکنند؟ فوقش اسممان می رود روی کاغذی که توی جیب بغل رییس جمهور است ور دل مفسدان اقتصادی و خیالمان هم تخت است که رعایت آبرویمان را می کنند و هیچ وقت اسممان اعلام نمی شود. به بقیه ی ساکنان ساختمان هم اعلام کردیم که حتی الامکان ساختمان را تخلیه کنند، یک ستاد بحران تشکیل دادیم توی مایه های ستاد بحران سونامی و کاترینا و برای ذخیره ی یک سال آب توی دبه های ۲۰ لیتری جمع کردیم. 

اوس محراب آمد برای تخمین خسارت و برآورد هزینه ها، نگاهی به لوله های توی کابینت انداخت، بعد برگشت سمت ما و گفت این که فقط اینجاش سوراخه. "اینجا" محل اتصال شیر ظرفشویی به سینک بود، اوس محراب از توی ابزارش یک تیوب چسب خمیری درآورد و ربع ساعته سوراخ را با چسب کور کرد و بعد ده هزار تومان دستمزد گرفت و رفت، همین. 

میخواهم بگویم کار را باید به کاردان سپرد، توی این مدت هرچه آدم تحصیل کرده ی صاحب نظر ـ از مهندس عمران بگیر تا دکتر زبان شناس ـ آمد خانه ی ما درد این لوله را نفهمید و هر کس نسخه ای پیچید، از تعویض لوله کشی تا تغییر منزل، ولی این اوس محراب لوله کش تا چشمش به لوله ها افتاد فهمید اشکال کار کجاست، چون کارش این است، یک عمر با لوله و تفلون و آچار سروکار داشته و فقط او صلاحیت اظهار نظر در این زمینه را داشت نه منی که حتا بلد نیستم آچار شلاقی دست بگیرم. یعنی همه چیز همینطوری است، آقا جان نمی شود که مسئول رفتگران شهرداری باشی و بعد بشوی رییس سازمان تربیت بدنی و بعد هم بخواهی با ضرب و زور و قسم و آیه بشوی وزیر نیرو و این جریان آنقدر مضحک باشد که همپالکی هایت هم بهت رأی ندهند. خداییش اصلن یک عکس با شورت ورزشی داشتی؟!! حالا این هیچ، یک نگاه به شکم آویزان و باسن های پهنت بنداز! آخر مدیر شهرداری را چه به سازمان ورزش و این هر دو را چه به وزارت نیرو؟ گ..ز چه ربطی به شقیقه دارد؟! آدم دکترای مهندسی عمران هم که داشته باشد دلیل نمی شود اقتصاد سرش بشود، دلیل نمی شود نظریه ی اقتصادی بدهد در حد ال کلاسیکو! بفرما نتیجه اش می شود این که آخرش بگویی بچه بیاورید در ازای هر یکی یک میلیون تومان بگیرید، خاک به سر حمالت!   

پست غیر اخلاقی- آموزش گام به گام دزدی!

امروز می خواهم یک سری چیزها را بهتان یاد بدهم که فقط به درد دنیایتان می خورد پس اگر نگران آخرتتان هستید بی خیال این پست بشوید. دزدی مقوله ای ست که گستره ی پراکندگی آن از دله دزدی تا ظریف ترین هنرمندی ها را در بر می گیرد، مثلن اینها که با نقشه هایی مثل فیلم یاران اوشن دست به سرقت می زنند واقعن ذهن هنرمندی دارند. به چند نمونه ی دزدی و راهکارهای آن توجه کنید: 

۱. دزدی از سوپر مارکت: هر جا به این جمله برخوردید که " این فروشگاه مجهز به سیستم دوربین مدار بسته است" بدانید که وارد مکان مناسبی جهت دزدی شده اید، مساله بسیار ساده است، اینجا شما هرگز کسی را نمی بینید که مسئول نشستن پای مانیتور و چک کردن دوربین ها باشد و فروشنده ها هم با اطمینانی که این سیستم بهشان داده حواسشان به جاهای دیگری ست، مطمئن باشید که اینها آنقدر بیکار نیستند که آخر شب بنشینند تمام فیلمهایی را که چند دوربین در طول چند ساعت گرفته اند باز بینی کنند، بنابراین با خیال راحت به خوراکی ها ناخنک بزنید! 

۲. کتاب زنی: این یکی از شرافمندانه ترین انواع دزدی ست و بار فرهنگی هم دارد،تا آنجا که بسیاری از بزرگان ادب ما اعتراف به انجام آن کرده اند (مثل استاد عبدالحسین زرین کوب). برای کتاب زنی مهمترین مساله در نظر گرفتن آّب و هوا و فصل است، شما هرگز نباید در فصل تابستان اقدام به این کار کنید چون اولین ابزار آن لباس های زمستانه است، ترجیحن یک پالتوی بلند که جیبهای آن از داخل سوراخ باشد. این پالتو هم به شما ظاهری موجه می دهد که چشم فروشنده را از شما دور میکند و هم می توانید بدون نگرانی از بیرون زدگی و برجستگی کتابهای مورد نظر را زیر بغلتان بزنید یا با دستی که از جیب سوراخ بیرون آمده آنها را نگه دارید. در مورد کتابزنی در جلسه ی بعد توضیحات مفصل ارائه خواهد شد. 

۳. دزدی از بانک: این نوع دزدی فقط در ایران امکان پذیر است، پشت دبیرستان ما شعبه ی مرکزی بانک ملی بود و هر روز ظهر که ماشین حمل پول برای بردن پول ها می آمد هفت هشت تا گونی پر از اسکناس را می انداختند توی پیاده رو و بعد با کمک رهگذرها و بقال محل و راننده تاکسی ها چهار گوشه ی گونی را می گرفتند و می گذاشتند پشت ماشین، همیشه هم فقط یک سرباز مردنی با یک کلاش خالی آن طرفها پرسه می زد که میشد با یک پس گردنی تفنگش را هم ازش گرفت. مشکل فقط ترافیک بی قاعده ی خیابان های ایران است که موجب می شود شما قید یک طراحی هوشمندانه و حساب شده را بزنید و فقط به ائمه ی اطهار توسل کنید که ماشینتان توی ترافیک گیر نکند. 

 

۴. سرقت ادبی: این ساده ترین نوع دزدی ست و هیچ هزینه و دردسری ندارد، فقط نیازمند کمی زمان برای گشتن در وبلاگهای مختلف و انتخاب متن های مورد پسند و همینطور مقادیر زیادی رو می باشد تا آن مطالب منتخب را با اعتماد به نفس و وقاحت هر چه تمام تر به اسم خودتان منتشر کنید. 

۵. دل دزدی یا دلبری: بر خلاف دنیای واقعی دلبری در دنیای مجازی کار بسیار راحتی ست، چون کسی شما را نمی شناسد و می توانید با خیال راحت یک شخصیت خیالی محبوب اکثریت را انتخاب کنید و با فرو رفتن در نقش او این شخصیت را به جای خودتان به خورد مخاطبین بدهید بدون این نگرانی که کسی بو ببرد شما چه جانوری هستید. 

۶. رأی دزدی: لزومی دارد در مورد این هم توضیح بدهم؟! 

هشدار: هر کس عوض اینکه پیام های مهم این مطلب را بگیرد، بیاید به من تهمت دزد بودن و استفاده از تجربیات شخصی جهت نوشتن این آموزش ها را بزند خر است و همچنین گاو نر است و در ضمن شاشیده تو تنبونش تر است!  

بسم الله الرحمن الرحیم، پشکل!

از دیر باز در میان ایرانیان رسم بوده که کارهایشان را با نام خدا آغاز کنند،‌توی کتابها و دیوان اشعار قدیمی هم این را می بینیم. ولی باور کنید این کار اگر از روی عادت باشد هیچ ارزشی ندارد و ممکن است حتا به ضد ارزش هم تبدیل شود، مثل اینها که موقع مصاحبه نصف حرفهایشان را که زدند تازه یادشان می آید که باید از خدا هم استفاده کنند و آن وسط با زور نام خدا را می چپانند. اما بامزه ترین جریانی که در این مورد شنیده ام مربوط می شود به سالها قبل، توی یک برنامه ی مستقیم رادیویی با کشاورز نمونه ی سال مصاحبه می کردند،‌ گزارشگر از این بنده ی خدا پرسید حاج آقا برای شنوندگان ما بگویید که شما از چه چیزی برای بارور شدن محصولاتتان استفاده کردید که اینقدر موفق بودید؟ کشاورز ساده هم گفت: "بسم الله الرحمن الرحیم پشکل"!!  

یک بار هم درسالهای جنگ و زمان دو کاناله بودن تلویزیون در روز تولد فاطمه زهرا گزارشگر از خانم میانسالی پرسید الگوی شما در زندگی کیست؟ و آن خانم هم بی خبر از همه جا جواب داد "اوشین" و موجبات بیچارگی تهیه کننده و گزارشگر نگون بخت را فراهم آورد. حالا یکی نبود بگوید آخر الگوی زندگی خودمان را هم نمی توانیم خودمان انتخاب کنیم؟ آقا مگه زوره؟

 

تقدیم با عشق، به غریزه

*همیشه از بحث هایی با نظرات متفاوت لذت برده ام، شده که جایی چیزی خلاف نظر خودم گفته ام تنها برای اینکه بحثی در بگیرد، و توی پست قبل این تشتت آرا برایم بسیار جالب و ارزشمند بود، اینکه این همه تفاوت بین انسان ها است. همانطور که انتظار می رفت اذهان مخاطبین بیشتر کشیده شد به سمت غریزه ی جنسی و بحث سکس بر باقی چیزها غالب شد. نظر خود من در این مورد نزدیک به خیلی از نظرات و در عین حال مخالف با آنهاست. 

*نظریه ی نسبیت خیلی چیز خوبی ست، این را قبلن هم گفتم، خیلی به کار بحث های اینطوری می آید. می شود خیلی چیزها را به آن نسبت داد و کنار نشست و این عدم قطعیت به نظرم مهمترین مولفه ی دنیای پست مدرن امروز ماست. نظراتی که در مورد نسبی بودن گفتند به نظرم صائب ترین نظرات بودند، انسان در شرایط مختلف، رفتارهای متفاوتی بروز می دهد اما به گمان من کلید ماجرا در دست لذت است. این حس لذت جویی ست که بسیاری از اعمال ما را سامان می دهد؛ وقتی دست پیرمرد نابینایی را می گیریم و او را از خیابان رد می کنیم در واقع داریم حس لذت جویی و خودخواهی مان را ارضاء می کنیم، شاید نه این خودخواهی سطحی که دیگران تحسینمان کنند، بلکه لایه ی پنهانی تری که در آن خودمان از اینکه انسان خوبی هستیم لذت می بریم و این قابل تعمیم به بسیاری از اعمال ماست و اشکالی هم ندارد. حتا عشق هم با اینکه به ظاهر با رنج زاده شده اگر لذتی در کارش نباشد، جذابیتش برای عاشق از دست میرود، اگر چه حتا این لذت، لذت رنج کشیدن باشد...

* بسیاری پرسیده اند آیا مقایسه ی انسان با حیوان کار درستی ست؟ و من می پرسم که چرا درست نیست؟ چطور برای همه ی پیشرفت های علمی تان، برای ساخت داروها، برای کشف ژن چاقی و ژن طاسی، برای کشف واکسن و برای هر کوفت و زهر ماری می زنید خواهر و مادر انواع و اقسام جانوران را به هم پیوند می دهید ولی حالا که کار به اینجا کشید انسان تافته ی جدابافته شد؟ میدانم که می خواهید جواب بدهید مسائل فیزیولوژیک ربطی به رفتارشناسی و اینها ندارد ولی باید بگویم که انسان در شرایط نرمال است که ممکن است خواص انسانی اش را نشان دهد، وگرنه کافی ست یک زلزله یا سیل یا سونامی رخ بدهد تا آنوقت همین موجود دو پا خوی حیوانی اش به سطح بیاید و قوه ی تفکرش را هم به کار بیندازد و درنده تر از هر حیوانی شود. 

* خواننده ی دیگری انگشت روی قدرت متفاوت غرایز مختلف گذاشته و اینکه انسان ممکن است از گرسنگی بمیرد ولی از ارضاء نشدن میل جنسی نمی میرد بنابر این مقایسه ی این دو درست نیست و انسان می تواند این یکی غریزه را کنترل کند. دوست عزیز اگر گرسنگی مثل باریکه ی آبی آرام آرام در روح انسان رخنه می کند و ممکن است به بروز رفتارهای حیوان گونه منجر شود، غریزه و میل جنسی مثل موج سهمگینی وارد ماجرا می شود و قدرت آن را دارد که که در چشم به هم زدنی تمام سازه های انسانی روح شما را نابود کند، این است که جنایات زیاذی به میل جنسی مربوط می شوند خیلی بیشتر از جنایاتی که در اثر گرسنگی رخ داده. این است که هر از گاهی صومعه ای پیدا می شود با بقایای جنین هایی که حاصل آمیزش خواهران تارک دنیا با راهبان جوان در لحظه ی فوران این نیاز است،‌ این است که همین امسال کوس رسوایی کودک آزاری چندین پدر مقدس به صدا در آمد. از اسلام نمی گویم که تکلیفش در این قضیه روشن است. می بینید که ایمان هم در این وادی ره به جایی نمی برد و به زانو در می آید پس بیایید و لطفی به من کنید و شعار ندهید. 

* عشق وجود دارد و حتا می تواند چیزی باشد که ارکان هستی روی آن بنا شده و من در مقابل این حس عزیز دست به سینه می ایستم ولی با این وجود می روم پشت سر کسانی که به فدرت بیشتر غریزه رای داده اند.    

پی نوشت: نظر آخر پست قبل (وال ای) نگاه بسیار جالبی دارد، اینکه در این جریان تنها یکی از دو طرف قضیه (پلنگ) ممکن است تغییر کند...