تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

خری در میقات (سیزن چند بود؟)

مهدی نگاهی به جاده‌ی بی پایانی می‌اندازد که به صورت زه کمان پیش رویمان تا افق ادامه دارد و بعد با دست، خط راستی را ترسیم می‌کند که از زیر پایمان شروع میشود، از وسط بیابان میگذرد و در انتها مثل وتر کمان دوباره به جاده ختم میشود و این پرسش را مطرح میکند که چرا از اینجا نرویم؟ من چند تا ضرب‌المثل را قاطی میکنم و می‌گویم حتمن حکمتی داشته که جاده را به جای اینکه روی این خط صاف بسازند دور سرشان چرخانده‌اند. ولی زر بیخود است، هیچ چیز در این دنیا حکمتی ندارد یا دست کم بیشتر چیزها حکمتی پشتشان نیست. دل را به دریا و پا را به صحرا میزنیم تا شاید زمانی را که کنار اسب از دست دادیم جبران کنیم. بعد از یک ساعت می‌رسیم به حکمتی که موجب شده بود جاده از این سمت نیاید، برای تصور آن منطقه تعداد زیادی تپه ماهور را در نظر بگیرید، حالا برعکسش کنید. یعنی به جای تپه‌ها گودال و یا دره‌هایی بگذارید که در امتداد یکدیگر تا آخر دنیا ادامه دارند و فرورفتگی‌هایشان از فاصله‌ی دور دیده نمی‌شوند. با امید اینکه این به قول مهدی اِشکفت‌ها چند تایی بیشتر نباشند وارد این لابیرنت بی پایان میشویم و مثل قطار شهر بازی مدت زیادی را بالا و پایین می‌کنیم. کف دره‌ها رد پاهای زیادی میبینیم که نشان میدهد آنجا محل عبور جانوران وحشی‌ست و هر چه به تاریکی نزدیکتر میشویم افکار مالیخولیاییمان در مورد خورده شدن بوسیله‌ی وحوش بیشتر قوت می‌گیرد. 

توی ذهنم دارم حساب می‌کنم که چند درصد احتمال می‌دادم که یک روزی در چنین جایی و به این طرز مسخره خواهم مرد که ناگهان مهدی می‌ایستد و با دستش جلوی رفتن مرا هم می‌گیرد. امتداد نگاهش را دنبال می‌کنم و به موجودی میرسم که چند متر جلوتر از ما ایستاده و با پوزه‌اش روی زمین را بو می‌کشد. مهدی آرام می‌گوید کفتار. کفتار بسیار زشت‌تر و وحشتناک‌تر از چیزی‌ست که تصورش را میکردم و در تلویزیون دیده بودم. حیوانی با هیبت و جثه‌ی الاغ و پشم‌های کریه دراز خاکستری و زرد. من هیجانزده‌ام اما مهدی به صورت کاملن جدی و حرفه‌ای ترسیده. زیر لبی می‌گوید نباید صدایمان را بشنود. با خودم فکر میکنم که این بچه پدربزرگش شکارچی بوده خودش هم تا حالا چهار تا تیر با برنو و دمپُر و پَرون در کرده و از من بیشتر سرش میشود، بهتر است از خیر سربسر این الاغ گوشتخوار گذاشتن بگذریم و در برویم. مهدی چاقویی را که تنها وسیله‌ی دفاعیمان است و به درد بریدن سر گنجشک میخورد دست می‌گیرد و طوری که توجه کفتار را جلب نکنیم از سمت دیگر پا به فرار می‌گذاریم. من حین دویدن خنده‌ام گرفته و مهدی می‌گوید بدخت میخندی؟ باید بخوریش. البته درستش این بود که میگفت باید بخوردت ولی خب. بعد همینطوری وسط خنده‌های من و هن‌هن‌هایمان میگوید که شانس آوردیم تنها بود، کفتارها گروهی حمله میکنند.

وقتی دوباره به جاده میرسیم هوا کاملن تاریک شده و این خبر بدی است. مطابق نقشه باید تا حالا به آبادی بعدی رسیده باشیم. زیر یک تیر چراغ برق می‌نشینیم و بلند بلند فحش میدهیم اونم چی؟ فحشای رکیک. اونم به کی؟ به همه‌ی کائنات و ملکوت و آسمانها. چند صد متر که میرویم به ساختمان متروکه‌ای میرسیم که یک وانت جلویش ایستاده. یک تبصره‌ی دو فوریتی به قانون عدم استفاده از وسایل نقلیه می‌زنیم و می‌پریم پشت وانت. راننده ما را به قلعه‌ی محمدعلیخان که دو سه کیلومتر آنورتر است میبرد و جلوی خانه‌ی رییس شورای روستا که در گذشته کدخدا نام داشت پیاده می‌کند. آنجا با آغوش باز ازمان پذیرایی می‌کنند. کدخدای شورای روستا از پوتین آمریکایی که پای من است خوشش می‌آید و میگوید که قبلن نمونه‌اش را داشته. تفاوت ارتش‌های آمریکا و ایران را از روی همین پوتین میشود حدس زد. پوتین سربازهای آمریکایی سبک، بدون نیاز به واکس و قابل انتقال به غیر بوده و بندهایش در کوتاهترین زمان ممکن بسته می‌شود. فقط کافی‌ست دو سر بند را گرفته و بکشید تا تمام ردیف‌های بند از پایین به بالا محکم و منظم شوند. کسانی که سربازی رفته و پوتین‌های مارک پیروزی را به پا کرده‌اند میدانند از چه سخن می‌گویم. اصرارهای کدخدای جوان برای مهمان شدن در خانه‌ی شخصی‌اش را نمی‌پذیریم و می‌گوییم ترجیح میدهیم در همین مسجد چسبیده به منزل ایشان شب را سر کنیم. نیم ساعت بعد پسر بزرگ کدخدا برایمان رختخواب، شام و آب تهران می‌آورد و توضیح می‌دهد که آب ولایتشان شور است و این آب از امتیازات صاحب منصبی‌ست که نصیب خانواده‌ی رییس شورای روستا میشود. پارادوکس بامزه‌ای در پسر هست که بعد رفتنش سوژه‌ی خنده‌ی من و مهدی می‌شود. موهای پشت بلند دم کفتری (که روی گردن دو شاخه میشود)، شلوار پارچه‌ای گشاد دو ساسونه، پیرهن پیچسکن چهارخونه و کفش کتونی سه خط دارد و با لهجه‌ی غلیظ تهرانی حرف میزند. توی شیراز این تیپ مخصوص کفتربازها و این لهجه مختص بچه سوسول‌هاست و ترکیبشان پسر ۱۸ ساله‌ی رییس شورای قلعه‌ی محمد‌علی‌خان را در ذهن ما ماندگار می‌کند.

بعد از اینکه مهدی تاول‌های کف پایش را با نوک چاقو می‌ترکاند خورشت قیمه‌ای را که اولین غذای واقعی ۴ روز گذشته‌مان است میخوریم و توی رختخوابی که حالا لذت بودنش را دریافته‌ایم می‌خوابیم در حالیکه روح مقدس دین مبین اسلام به صورت بوی جورابهایی که بر موکت مسجد ماسیده رفته رفته ما را در برمیگیرد.

                                                                     شرمنده‌ام ولی ادامه دارد    

خری در میقات (سیزن ۵)

دو چیز در دنیا پایانی ندارد: نوشتن قصه‌ی این سفر و بیابانی که در سومین روز پیاده‌روی گرفتارش شده‌ایم*. طبق معمول بعد از خوردن ناهاری که سنگینی و چرت نمی‌آورد راه میفتیم. آفتاب ظهر کویر خشن و بی رحم است، درست مثل سرمای شبش. و سلاح کارآمد ما برای مقابله با این دو چفیه است. بله چفیه، تکه پارچه‌ای که مثل خیلی چیزهای دیگر توی این مملکت مفهوم ذاتی‌اش را از دست داده و تبدیل شده به وسیله‌ای که یا نشانه‌ی ابراز ارادت است یا موجب پراکندن نفرت. اما توی بیابان معصومیت از دست رفته‌اش را باز می‌یابد و روزها ما را از آزار پرتو سوزان خورشید در امان نگه میدارد و شبها از سوز سرمایی که گوشهایمان را هدف گرفته. مقصدِ دور و پای پیاده وقتی که دو نفر باشید این خوبی را دارد که تنهاترت می‌کند، هر چه میروی روح سفر بیشتر تو را در بر می‌گیرد، هر قدم که برمیداری انگار به سمت درونت است، بیشتر در خودت و سکوت فرو میروی. میخواهی صدا نباشد، آدم نباشد، ماشین نباشد، جاده نباشد... اما جاده هم خوبی‌های خودش را دارد. دیگر عادت‌های ماشین‌ها دستمان آمده، میدانیم کدامها مهربانند، کدامها بی تفاوتند، به نظر کدام یکی ما مسخره می‌آییم. انگار ماشین‌ها سوار آدمها هستند و آنهایند که که برای راننده‌ها شخصیت و هویت میسازند، مثلن راننده‌های ماشین‌های سنگین و کامیونها بدون استثنا برایمان بوق میزنند، از آن بوقهای شیپوری و بوقهای مخصوص کشتی. کامیونها، آه کامیونهای با معرفت،ای راننده  تریلی‌های لوطی، به من بگویید در آن لحظه که دستتان را بلند میکنید و بوق ریتمیکتان را به صدا در می‌آورید آیا میخواهید خستگی را از تن دو مسافر پیاده بتکانید یا جوک "دیگه گوزیدی" از خاطرتان گذشته و بوقتان اشاره‌ی شیطنت‌آمیزیست به این سرنوشتی که ممکن است در انتظار این دو مسافر باشد؟

صدقه‌ها هنوز ادامه دارد، هر از گاهی ماشینی می‌ایستد و بهمان خوراکی و میوه تعارف می‌کند، یکی پیاده میشود با شور به سمتمان میدود و پیشانی‌مان را میبوسد، میخواهند باهاشان عکس بگیریم و به سوال‌های بی پایانشان جواب بدهیم. امامزاده‌های سیاری هستیم با عینک آفتابی و چفیه. 

بعد اتفاق عجیبی می‌افتد. عبور و مرور ماشینها کم شده و ما توی شانه‌ی جاده با سرهای در گریبان فرو رفته پیش میرویم که صدای آهنگینی میشنویم که همراه با نقطه‌ی سیاهی در افق به ما نزدیک میشود. اسبی‌ست با سوارش که روی آسفالت سم میکوبد و به تاخت پیش می‌آید. صحنه‌ی غریبی‌ست که وادارمان میکند بایستیم و تابلویی را با پیش‌زمینه‌ی خط افق بسیار دور، جاده‌ی سیاه مارپیچ که در انتها همچون تار مویی به افق میچسبد و اسب یال افشان و سوار بدون زین تماشا کنیم. شاید ما هم با هیبت انسانیمان که وصله‌ی ناجوری برای چشم‌انداز بیابان و جاده است برای اسب صحنه‌ی غریبی بوده‌ایم که به چند متری ما که میرسد ناگهان سمهایش روی آسفالت سر میخورد و ابتدا با زانوی چپ و سپس با تمام هیکلش روی زمین می‌افتد و سوارش به گوشه‌ای پرت می‌شود. ما چند لحظه مسخ شده‌ و مبهوت فقط نگاه میکنیم و بعد کوله‌پشتی‌هایمان را می‌اندازیم و به طرف سوار و اسبش میدویم. پسر که همسن و سال خودمان است شانس آورده و پرت شده توی خاکی اما اسب همانطور از پهلوی چپ افتاده روی آسفالت و پوست قهوه‌ای رنگ شکمش آرام بالا و پایین می‌رود. سه تایی به زحمت اسب را می‌کشیم توی خاکی. دستم که به بدن گرمش خورد با خودم گفتم من اینجا چه میکنم؟ در آن لحظه دوست داشتم دنیا به پایان برسد، نه اینکه خودم بمیرم، میخواستم همه چیز تمام شود، زمان بایستد و آخرین لحظه‌ی هستی در همین قاب غم‌انگیز ثبت شود. اندوهم سبک، مبهم و فراتر از حد تحمل بود. نگاه کردم، چشم اسب نمناک بود و آرام در حدقه‌اش تکان میخورد. پسر با یکی از ماشینهایی که از روبرو می‌آیند میرود تا با کمک و وسیله‌ی مناسب برای بردن اسب برگردد. ما یک ساعتی را بدون اینکه حرفی بزنیم کنار اسب می‌نشینیم. کاممان تلخ شده و دل و دماغ حرف زدن و یا رفتن را نداریم. بعد یادمان می‌افتد که ممکن است به تاریکی بخوریم. اسب را که لابد با چشم راستش ما را تماشا میکند می‌گذاریم و راه می‌افتیم.

* آلبرت اینشتین

                                                                           ادامه دارد...