حمل بر خودستایی نشه، از خودم متنفرم
تکیه کلام عمو مهرداد «خراب شده» بود مثلن میگفت « تو این خراب شده هیچی سر جای خودش نیست» یا « دیگه این خراب شده جای زندگی کردن نیست» یا « خراب شه این خراب شده ایشاللا راحت شیم هممون» یا « اعصابتونو بردارین از این خراب شده برین» و این آخری را مثل یک نصیحت ناب به هر کس میرسید ارائه میکرد. وقتی منو میدید یه نگاه عمیقی مث نگاه شهدا بهم میکرد، دستشو میذاشت رو شونم و میگفت عمو جون تا دیر نشده اعصابتو بردار از این خراب شده برو. و تا دیر نشده را طوری ادا میکرد که آدم احساس میکرد دیگه وقت زیادی نمونده این بود که من و دو تا از بچههای فامیل تصمیم گرفتیم اعصابمونو برداریم و بریم.
کارها زود ردیف شد و چشم به هم زدیم تو فرودگاه بودیم، وقتی میخواستم از گیت رد شم دستگاه آژیر کشید، انگشتر و ساعت و کمربند و موبایل و سکه و هرچی آت و آشغال داشتم را خالی کردم توی سبد ولی باز جیغ دستگاه در اومد. طرف شروع کرد به بازرسی بدنی اونم چه بازرسیای، شرط میبندم شب قبلش یه فیلم سوپر آلمانی دیده بود که اینطوری منو میمالوند، منم چشامو بسته بودم و سعی میکردم به چیزای دیگه فکر کنم بعد که رسید به ناحیهی خشتک و اینا احساس کردم یارو حشریتر شده و الانه که بذاره دهنش این بود که قبل از اینکه کار به جاهای کلفت برسه گفتم صبر کن صبر کن فکر کنم بدونم اشکال کار کجاست و بعد دست کردم توی جیب مخفی شلوارم و اعصابمو که اونجا قایم کرده بودم درآوردم گفت این چیه؟گفتم اعصابمه گفت وات د فاک؟ من رو کردم به کارگردان و گفتم من که هنوز از ایران خارج نشدم پس چرا این احمق اینطوری حرف میزنه؟ کارگردان گفت کات، از تو میگیریم، صدا دوربین اکشن. گفتم اعصابمه گفت منو دست میندازی؟ گفتم نه به جون مامانم، اعصابمه گفت راه بیفت ببینم.
منو برد پیش رییسشون، رییسشون تیپیک آدمایی بود که دو سوت اعتراف میگیرن، هیکل خپل و سنگین ریش کثیف تا زیر پلک پیرهن گشاد کرم رو شلوار مشکی و انگشترای درشت عقیق تو هر دو دست. سربازه گفت حاجی اینو تو بازرسی بدنیش پیدا کردیم میگه اعصابمه، حاجی دست کشید رو سطح صیقلی و براق اعصابم و گفت عجب، جب عجبش یه دقیقهای طول کشید گفت میدونی خارج کردن فلزات گرانبها از مملکت ممنوعه؟ گفتم گرانبها چیه حاجی باور کن دو زارم نمیارزه اینطوری نگاش نکن از داخل داغون داغونه همه جاش زنگ زده بیشتر جاهاش خوردگی داره. گفت به هر حال ظاهرش که خوبه راستشو بگو چطوری اعصابت آهنی شده؟ راز سلامتیت چیه؟ رفتم رو اسلوموشن و گفتم تغذیهی سالم با روغن محسن. گفت مزه نریز دارم مث آدم حرف میزنم پررو شده، خیال برش داشته بعد دست کرد اعصابشو درآورد و گفت نگا مال منو، اعصابش یه تیکه شیشهی پهن بود که چندجاش ترک داشت گفتم اوه اوه این که خیلی داغونه کجا بوده؟ کنار وجدانت گذاشته بودیش؟ گفت کنار چیم؟ گفتم هیچی، ببین باید کارایی رو که میگم مو به مو انجام بدی دست کشید رو کلهی طاسش و گفت باشه باشه. گفتم اول از همه تلوزیون نگاه نکن اخبار گوش نده مخصوصن چکیدهی بیاناتو که نیم ساعت طول میکشه روزا از خونه بیرون نرو سعی کن کارت به ادارات دولتی نیفته روزی دو سه ساعت یوگا و ذن و مراقبه کار کن، یه بسته زاناکس و نصف بسته نورتیریپتیرین و دو تا کلونازپام و پنش تا فلوکسیتین رو خوب بکوب تا پودر شه بعد تو مخلوط یه لیتر گل گاوزبون و بابونه حلش کن و بیس دیقه بجوشون و بعد بذار تو قالبای کوچیک یخ بزنه شب تا شب یه قالبشو شیاف کن. گفت درد نداره؟ گفتم برا شما نه. گفت یعنی جواب میده دکتر؟ اعصابم آهنی میشه؟ گفتم ما فقط وسیلهایم امیدت به اون بالایی باشه. بالا سرشو نگاه کرد و گفت خیله خب میتونی بری ولی تا اطلاع ثالثی ممنوعالخروجی. گفتم یعنی تا کی؟ گفت تا هر کی، تا هر وقت که اعصابت اینطوریه.
اون دو تا فامیلمون راحت رد شده بودن، ایمان که اعصابش خورد و خاکشیر بود اونو ریخته بود تو یه قوطی و گذاشته بود لای لباسا تو چمدونش. رضا هم که اعصابش کیری بود و از همون بچگی دائم با همه دعوا میکرد اعصابشو گذاشته بود تو شورتش. مامور گیت دست کشیده بوده روش و گفته بوده ایول عجب چیزیه، لارجر باکس استفاده میکنی؟ به رضا گفتم آره بابا این مامورای گیت از بس دست کردن تو لنگ و پاچهی مردم همشون ابنهای شدن.
بعد از هدفمندسازی یارانهها حالا نوبت هدفمند کردن رایانههاست.
یکی از عادات ناپسندی که بعد از آمدنم به جزیره در من پیدا شده تلویزیون نگاه کردن است، در گذشتهی نزدیک این عمل را فقط دوشنبهها مرتکب میشدم ولی آدم هر چقدر هم که خفن و کتابخوان و روشنفکر باشد بلاخره توی این تبعیدگاه چند ساعتی وقت زیاد میاورد که گاهی باید با تلویزیون پرش کند مخصوصن اگر همخانهاش این دوتا احمق باشند که از خیر زلال احکام و پخش مستقیم دعای ندبه هم نمیگذرند (آخه پخش مستقیم؟؟جام جهانیه؟بعد اونوقت وسط بازی بارسلونا- منچستر برنامه رو قطع میکنن تا اذان مغرب به افق تهران پخش شه!) اینجا تنها جاییست که بیست و سی را در سکوت نگاه میکنند باور کنید من عادت کرده بودم همزمان با کامران نجفزاده خواهر و مادر و سایر بستگان نسبی و سببی ایشان هم از این طرف وارد صحنه شوند ولی اینجا...آه ولش کنید
میخواستم بگویم که برنامهی شوک را نگاه کردهام از رسانهی میلی و اینها همه برای توجیه کارم بود. موضوع برنامه در مورد مدعیان دروغین و رمالی و جنگیری و طالعبینی و کف بینی و فال قهوه و چایی و نسکافه و کافه گلاسه و لاته و کاپوچینو و مهرهی مار و کس کفتار و قاپزنی و تاس ریزی و ورق و عرق و زرورق و طاروت و ماروت و فالوت و قاروت و خرمهره و ارواح خبیثه و کبیسه و جن و پری و زری و وربپری و خرافه پرستی بود، بله خرافهپرستی. اینها یک برنامه ساخته بودند در نقد و نکوهش خرافهپرستی آن هم در زمانی که هنوز چیزی از ماه مبارک رمضانالمبارک و سریالهای معناگرا و فاخر مناسبتی نگذشته که در خلال آنها فرت و فرت ارواح و شیاطین و ملائک و اجنه از توی در و دیوار و ماشین و آدمها و یکدیگر رد میشوند. آنموقع من هنوز به اینجا تبعید نشده بودم و سعادت تماشای این سریالهای عبرتاموز را نداشتم ولی شنیدم که حتا برخی از این ارواح سرگردان به کما رفته بدون توجه به طرح تفکیک جنسیتی با یکدیگر روابط نامشروع دوست دختر-پسری هم برقرار کردهاند.
آدم توی کار اینها میماند به قرآن مجید، یعنی واقعن چطور رویشان میشود؟ نه خدایی برای من مساله است که آدم چطور میتواند با این وقاحت با دست پس بزند و با پا پیش یکشد؟ از آنطرف کارشناس مسائل سکسی-مذهبی میآورند توی برنامهشان که صاف در میآید میگوید اگر پدر شب دوشنبه ترتیب مادر را بدهد بچه عالم و دانشمند خواهد شد و اگر والدین شب جمعه سوار هم بشوند نطفهی یک انسان زاهد و پرهیزکار بسته خواهد شد( حالا یک سری تبصره هم در مورد ساعت و مکان و پوزیشن کردن و اینها هست که بماند) از همان طرف توی تمام حرفهایشان تبلیغ و ترویج دروغ و خرافه پرستی موج میزند. به این مثال واقعی توجه کنید:
حضرت آیتالله علمالهدی امام جمعهی محترم مشهد نقل میکند شبی بدون هماهنگی قبلی به منزل مقام معظم رهبری وارد شدیم، ساعتی گذشت دیدیم از شام خبری نیست حتا بوی غذا هم نمیآمد کمی بی حوصله شده بودیم با خود گفتم شاید آقا در نظر دارند به خاطر عدم هماهنگی قبلی ما را تنبیه کنند و امشب به ما گرسنگی بدهند. در همین افکار بودم که دیدم کسی مرا صدا میزند رفتم جلو آقایی را با چهرهی نورانی و غذایی در دست دیدم گفت بفرمایید تناول کنید خوش به حال مهمان آقا گفتم چرا؟ گفت حضرت جبرییل این غذا را از بهشت آورده خم شدم تا دستهای این مرد را ببوسم دیدم به طرف آسمان حرکت کرد!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی چهار خط دیگر هم علامت تعجب بگذارم کم است، حق مطلب را ادا نمیکند. عمو جون! دیلرت کیه؟ خدا وکیلی چی میزنی؟ اصلن حالِت چند؟ چطور اینقدر های میشوی؟ این درجه از کسگویی حاصل چه نوع جوینتیست؟! من عمیقن اعتقاد دارم که این سخنان ناشی از علف خوب بوده و در حالت چتبودگی گفته شده. داستان در حالت نرمال میتواند اینگونه باشد:
شبی بدون هماهنگی خدمت آقا رفتیم ساعتی گذشت و دیدیم همه بویی میاید الا بوی غذا. داشتیم در دلمان فحش میدادیم که دیدم کسی مرا صدا میزند رفتم جلو آقایی با کلاه کاسکت و غذایی در دست دیدم گفت بفرمایید من دلیوری رستوران سر خیابان هستم، خوش به حال مهمان آقا گفتم چرا و در همان حال دست دراز کردم که فاکتور غذا را بگیرم تا بعدن بتوانم پولش را زنده کنم. مرد گفت چون آقا نمیگذارد مهمانهایش پول غذا را بدهند و پول غذا از حقوق کارکنان رستوران کم میشود بعد سوار موتورش شد و رفت.
حالا نمیخواهم پای هالهی نور و پریدن از قطار و اینها را وسط بکشم منتها این مسائل در حالی مطرح میشوند که در دین ما تاکید بسیار بر پرهیز از خرافه پرستی شده و حدیثهای زیادی هم در این زمینه داریم. بعنوان مثال در جلد یکی مانده به آخر بحارالانبار از زبان شیخ احمد قطاب یزدی نقل شده که علیبن محمدبن علیبن محمدبن علیبن کِلِی نقل کرده که از باجناقش شنیده که شوهر عمهاش داشته به خانباجیاش میگفته که برادر همعروسش که زمان امام معصوم را درک کرده بوده این حدیث راست راستکی را تعریف کرده: روزی شخصی نزد امام صادق (ع) رفت و چون ایشان نبود برگشت.
خلاصه که آقاجان این همه تناقض عاقبت خوشی ندارد نتیجهاش میشود نسلی روانیتر و آشفتهتر از نسل ما که دیگر هیچ چیز را پشمش هم حساب نمیکند، نکنید این کار را، با اعتقادات آدمهای معتقد و اعصاب آدمهای بی ایمان بازی نکنید، جان مادرتان.