- خانم برین ته صف، مگه نمی بینین چند نفر جلوتونن؟
- آخه من عجله دارم نمی دونین با چه جون کندنی رسیدم اینجا
- هه، همه واسه رسیدن به اینجا جون کندن، الکی که نیست حساب کتاب داره
- ببینین من توصیه نامه هم دارم، از طرف شخص مهمی سفارش شدم
- بدین ببینم... هه این که دیگه معتبر نیست، اینا خیلی وقته از رده خارج شدن، اونایی هم که اینارو به شما دادن خودشون پاشون گیره
- وا مگه میشه؟ خیلی ها رو اینها حساب کردند اصلن زندگیشونو گذاشتن رو همین
- فعلن که شده، حماقت از خودشون بوده...الانم بفرمایین ته صف مردم کاراشون مونده
- پس اجازه بدین یه چیزی در گوشتون عرض کنم... (پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ)
- باشه اشکالی نداره حالا که اینطوره بیاین شما رو زودتر راه بندازم
نفر سوم ـ اشتن باختن تاخمن ایخ لانتخ ایش بایرن مونشن گلادباخ
- چی میگه این؟ چرا اینطوری حرف می زنه؟
ـ ولش کن داره میگه اینجا چه جای تخمی ایه، از پارتی بازی شاکی شده، این آلمانیها رو که میشناسین چقدر به نظم و قانون اهمیت میدن
- ماشالا زبانتونم خوبه ها به چند تا زبان مسلطین ( همراه با عشوه ی شتری)
ـ آره تقریبن همه ی زبونا رو بلدیم، جدیدن یه نرم افزار "بابیلون" رومون نصب کردن خیلی راحت شدیم، قبلن باید برای هر نفر یه مترجم می آوردیم که معلومم نبود درست ترجمه می کنه، این وسط حق خیلیا ضایع می شد
ـ بعله شما خیلی هم مهربون و خوش اخلاقین، فقط یه کم اسمتون ناجوره، غلط اندازه... اون دوستتون آقای منکر به نظر خیلی خشن میاد
ـ تقصیری نداره ماموریتمون اینطوریه، مثل فیلمهای پلیسی که یه بازرس بداخلاق و یه بازرس خوش اخلاق که یعنی آدم خوبه ست از متهم بازجویی می کنن (قهقهه) در مورد اسمم هم حق با شماست یه مقدار غلط اندازه، درخواست دادم یا عوضش کنن یا اجازه بدن این اتیکت را از رو سینه م بردارم
ـ خب پس خیالم راحت شد این اسمتون بی مسما بوده (عشوه ی خرکی)
ـ حالا پروندتونو بدین یه نگاهی بندازم، چرا با دست چپ گرفتینش؟
ـ آخه چپ دست هستم
- نخیر خانم اینجا که از این چیزا نداریم، حتمن یه اشکالی تو کارتون بوده
ـ باور کنید من چپ دستم، اصلن اولش تو دست راستم بود، بعد دستم خسته شد عوضش کردم
ـ بفرمایید نگفتم یه اشکالی هست؟ شما چند هزار رکعت بدهکارید، روزه هم که دیگه این اواخر نمی گرفتین
ـ حتمن اشتباه شده من پول دادم همه ی اون قضا ها رو برام به جا آوردن، روزه هم خب عذر شرعی داشتم یعنی معده م مشکل داشت
ـ بله مشکل معدتونو می دونیم، بارها شده که بعد از وضو گرفتن ازتون باد خارج شده ولی شما اهمیتی ندادین، نمی دونستین که ما حواسمون به همه جاتون هست
ـ اوا چرا آبرو ریزی میکنین آقا؟ یه کم یواشتر، اصلن عبادتی که به یه باد شکم بند باشه به چه دردی میخوره؟
- یعنی میخواین از قوانین ما ایراد بگیرین؟
- نه من غلط می کنم، یه لحظه جوگیر شدم آخه هر وقت اسم معده میاد عصبی می شم
ـ از لحاظ اخلافی هم که مشکل داشتین، هر وقت دوستای شوهرتون میومدن خونه تون لباسهای تحریک آمیز می پوشیدین
ـ باور کنید خود شوهرم ازم میخواست اونطوری لباس بپوشم نمی خواست جلوی همکاراش امل به نظر بیایم، مگه شما نمی گین شوهر آدم راضی باشه اشکالی نداره؟ بعدشم همچین لباس های ناجوری نبود، فقط رنگاش شاد بود
ـ ما فیلمهاشو داریم خانم از همه ی لحظه های زندگیتون فیلم داریم، مراقبیم که شما دست از پا خطا نکنین، در ازای هر یه نفر شما یه مامور ۲۴ ساعته داره از اعمالتون فیلم میگیره
ـ خاک عالم یعنی وقتی من داشتم با شوهرم اون لحظه های خصوصی و رمانتیکو می گذروندم یه نفر ما رو می پاییده؟ آخه مگه میشه؟ مگه اون دوربیناتون چقدر فیلم دارن؟
ـ هه خانم عزیز دوربین های ما دیجیتالن، مموری هزار گیگ می خورن، تازه هر یه مگ ما برابر با هزار گیگ دنیای شماست
ـ چه هیجان انگیز! یعنی می تونم الان فیلم عروسیمو ببینم؟
ـ بله فقط صدا نداره، یعنی صداهای اصلی نیستن، روش آهنگ گذاشتیم بچه ها شبا دور هم نگاه می کنن حوصلشون سر نره، اتفاقن آهنگ پای سفره ی عقد شما رو سوسن خانوم گذاشتیم
ـ وااااااااای تو رو خدا می تونم ببینم؟
ـ بفرمایین یه کمشو نگاه کنین
ـ اوا خاک عالم چقدر اینجا چاق افتادم، می تونین یه نسخه از این به من بدین؟
ـ فلش همراتون هست؟
ـ شرمنده خودتون که می دونید نمی ذارن هیچی از اون ور بیاریم، حالا یه کاریش کنین بعدن از خجالتتون در میام (عشوه ی شتری خرکی)
ـ باشه براتون می زنم رو سی دی، فقط یادتون باشه نباید لو بریما...
دقیقه نود: لطفن نظرتون رو در مورد پست قبل بنویسید، دوست دارم ببینم عقاید خواننده هام در این مورد چیه؟
میخواهم در این پست انگشتم را در نقطه ی حساسی فرو ببرم (مفسده نکنید، از آن لحاظ می گویم) در واقع قصد دارم مواضع عقیدتیم را هم شفاف سازی کنم برود پی کارش تا دیگر "هیچ رازی در میان نباشد". ماجرا مربوط به سه ماجرای مشابه با نتایج متفاوت می شود: چند روز قبل از کریسمس پاپ بندیکت شانزدهم (رهبر کاتولیک های جهان) یک آلبوم موسیقی با نوازندگی پیانو و خوانندگی خودش منتشر کرد که اتفاقن چند هفته در لیست تاپ تن موزیک بریتانیا بود. در آن زمان من در ذهنم یک همانند سازی کردم که در آن رهبران مسلمانان جهان با داریه و دمبک مثلن حمومک مورچه داره میخوانند! کمی بعد از آن توی یکی از شبکه ها برنامه ای دیدم از یک راهب بودایی که اشعار مذهبیشان را به سبک رپ میخواند و یکی از رپرهای معروف تبت را هم آورده بود تا برای حرکات موزون و بقول جوانها حرکت زدن کمک حالش باشد. مدتی بعد از این دو ماجرا آلبوم "آخ" محسن نامجو به بازار آمد که در آن باز هم آهنگی خوانده بود با کلمات قرآن و ساز و موسیقی مخصوص خودش و البته بدون هیچ بار تمسخر و هجوی. به خاطر همین آهنگ بود که از یک منبع غیر موثق شنیدم حکم ارتداد او را صادر کرده اند و از یک منبع موثق خبر رسید که خانواده اش را تحت فشار گذاشته اند و بغض این آدم موقع سال تحویل وقتی که اسم مادرش را آورد همه چیز را نشان می داد.
سوالی که من از شما مسلمانان عزیز دارم این است که دلتان را به چه چیز این دین مبین خوش کرده اید؟ به قوانین انسان دوستانه و مدرن و امروزی آن؟ به پیروان ناب آن در مملکت خودمان و دیگر ممالک اسلامی؟ انشاهای دوران راهنمایی را به یاد می آورم که با یک مقدمه ی کلیشه ای طولانی شروع میشد که عبارت بود از سلام کردن به روح پر فتوح فلان و بهمان و شهیدان که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. من که اگر در حیاط خانه مان درختی داشته باشم که از خون تغذیه کند تبر بر میدارم و آن را از ریشه قلع و قمع میکنم. شما محض نمونه یک جا را به من نشان بدهید که اسلام پایش را گذاشته و بدبختی و جنگ و خونریزی و فقر و فلاکت را با خودش نیاورده باشد. از خاورمیانه ی خودمان بگیر تا آفریقا و حتا اروپای متمدن و بوسنی و چچن. اگر روی پاسپورت شما مهر مسلمان خورده باشد برای وارد شدن به هر کشوری با اشعه ی مادون قرمز و ایکس و لیزر تا فیها خالدونتان را هم می گردند که یک وقت بمبی موشکی نارنجکی چیزی جهت عملیات انتحاری به خودتان وصل نکرده باشید.
اینها به کنار، نگاهی به قوانین فقهی و عملی اسلام بیندازید. پیشنهاد میشود کتاب "حلیة المتقین" را بخوانید، به چیزهای جالبی بر میخورید. از جمله در آنجا متوجه میشوید که تعداد شترهایی که شما برای دیه ی یک بیضه ی مرد باید بپردازید بیشتر از شترهای دیه ی کامل یک زن است و از آن جالبتر اینکه دیه ی بیضه ی چپ از سمت راستی هم بیشتر است (احتمالن به خاطر بار مسولیتی که در اثر حواله دادن برخی امور به این ناحیه بر عهده ی این عضو شریف میباشد!) در میان شاخه های مختلف اسلام "شیعه" از همه طفلکی تر است دلم برای گرته برداری ناقص و حقیرانه اش میسوزد. یک تقلید مسخره از روی مسیحیت، دوازده امام به جای دوازده نفر حواریون، یک فاطمه ی مقدس مانند مریم مقدس، یک مهدی موعود به جای مسیح، بابا دست کم این علم یا علامتی را که در محرم به قیمت بیرون زدن فتق و پاره شدن اعضایتان بلند میکنید و می چرخانید به صورت صلیب نمی ساختید، کمی ابتکار هم بد نیست به خرج دهید.
نگاهی مقایسه ای به سوره های مکی و مدنی قرآن بیندازید حساب کار دستتان می آید یعنی تا زمانی که نیاز به جمع آوری پیروان داشتند و باید نظر مساعد برده ها و مظلومان و بدبخت بیچاره ها را جلب می کردند، صحبت از برابری و رافت اسلامی و اینهاست و سوره های مکی پر از حرفهای خوب و گل و بلبل و وعده های شیرین است و آیاتی مثل "لا اکراه فی الدین" و خدای آن دوره لطیف و رحمان و جمیل و رحیم است. ولی به محض اینکه قدرت در اختیار مسلمانان قرار می گیرد و زیر پایشان سفت می شود و در مدینه حکومت اسلامی راه می اندازند، خدای جبار قهار پدر در بیار رخ می نماید و لا اکراه فی الدین تبدیل می شود به " اشداء علی الکفار" و آیات میرود توی مایه های یقاتلون فی سبیل الله و ...
در مورد بهشت وعده داده شده که عبارت است از باغ خنکی با رودخانه های جاری شیر و عسل و رانی و سان کوییک و درختهایی که میوه هایش تاچ اسکرین هستند و لازم نیست برای چیدنشان از درخت بالا بروی و حوری های چهل متری هات و حشری که پدر صاب بچه را در می آورند، آیا این محل خنک برای کسی که در سیبری و آلاسکا زندگی کرده جذابیتی دارد؟ میخواهید دلیل بیاورید که این را برای اعراب 1400 سال پیش در آن بیابان سوزان و در حد فهم آنها گفته اند؟ ok خدا پدرتان را بیامرزد،من هم همین را میگویم که این با تمام مخلفاتش به درد همان بادیه نشین های بی سواد میخورد نه به درد من و شما که حالا بنشینیم یک سوم سال را برای سالگرد وفات و شهادت اینها و کس و کارشان زنجموره کنیم. زندگیتان را بکنید آقا جان و گرنه از کفتان رفته.
به نظر شما این تصویر مربوط به چه مراسمی است و این آقای عصبانی چه چیزی را هدف گرفته اند؟
۱. مراسم رمی جمرات ـ خانه ی شیطان را
۲. بازی پرسپولیس، استقلال ـ داور بازی را
۳. بازی استیل آذین، تراختور سازی ـ نیکبخت واحدی را
۴. انتفاضه ی فلسطین ـ نظامی اسراییلی را
۵. مسابقات بین المللی پرتاب کُچُک (قلوه سنگ) در لرستان ـ شیشه ی نوشابه را
۶. خیابانهای ایران ـ مردم ایران را
با توجه به جمله ی نوشته شده در کنار وانت، سوال اصلی این است که ملت ما برای چه چیزی انقلاب کرده است؟
۱. موز، کیوی،آناناس،انبه...
۲. آمدن نفت به سر سفره یا پول نفت در جیبشان
۳. اینکه بوسیله ی همه ی دنیا تحریم بشود
۴. دستیابی به انرژی "حق مسلم ما"
5. برای این که بیکار بودند
6. برای این که مریض بودند
7. همینجوری برای این که دور هم باشند
عید است، هر جا می روی می بینی و می شنوی و میخوانی که عید دیگر رنگ و بوی سابق را ندارد، که دل و دماغ برای شادی نمانده...اما تلویزیون تنها جایی ست که عید به قوت سابق و بیشتر در آن برقرار است،همان مجری های احمق همان لبخندهای احمقانه را تحویلت میدهند (لذت سبز آسمونی!)، همان عمو پورنگ افکار مذهبی روسایش را زیرزیرانه قاطی آهنگ های شادش به خورد بچه های مردم می دهد،قویترین مردان ایران هر سال گردن کلفت تر میشوند و سال به سال بیشتر از شمایل انسان بودن خارج می شوند و بار بیشتری را جابجا می کنند..هر چه باشد سال تلاش مضاعف است و انصافا این موجودات رقت انگیز نماد این "مضاعف" می توانند باشند. من به این برنامه می گویم مسابقه آدم های بی شعور. به نظر من حجم بدن و مغز انسان با هم رابطه عکس دارند، یعنی هر چه انسان گنده تر و آهنین تر می شود مغزش و ادراک انسانی اش کوچکتر می شود، کمتر میفهمد و بیشتر مشغول یافتن راههایی برای زدن رکورد حمالی می گردد، نمونه اش همین حسین رضا زاده، او کسی ست که سنگین ترین وزنه ای را که یک بشر در دوران معاصر توانسته مهار کند،با یاری حضرت ابوالفضل بالای سر برده ولی برای من او فرقی با گاو نیرومندی که گاو آهنی را بدنبالش می کشد ندارد، خب این یک اصل مطلق نیست و استثناهایی هم دارد، یعنی قرار نیست هر کوتوله ای بیاید ادعای مغز متفکر بودن بکند، اتفاقا ما کوتوله هایی داریم که رضا زاده پیش آنها اینشتین است و داعیه اصلاح کل امور جهان را هم دارند.
بگذریم،میخواستم در مورد فیلمهای سینمایی تلویزیون بگویم که به لطف پایبند نبودن این مملکت به قانون کپی رایت(و خیلی قوانین دیگر) به راحتی میتوانیم فیلم های روز دنیا را که هنوز روی میز تدوینگر است پیش از نمایش خصوصی کارگردان برای رفقایش، در رسانه ملی مان ببینیم،البته نسخه سلاخی شده و اسلامیزه شده ی این فیلمها را...
این که یک فیلم پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای کشوری شود سنگ دقیقی برای سنجش خوب بودن آن فیلم نیست(مثل تایتانیک که رکوردش تا همین اواخر حفظ شده بود) ولی به هر حال می تواند نشانگر رویکرد مردم آن سرزمین به مقوله فرهنگ و هنر باشد. خیلی دوست داشتم ببینم دلیل اقبال اخراجی ها2 در گیشه بیمار و رو به احتضار سینمای ایران چیست؟ قسمت اولش را در اتوبوس های بین راهی دیده بودم و به جز تعدادی شوخی های کوچه بازاری سخیف و جوک های تاریخ مصرف گذشته که از دهان انبوه بازیگران محبوب آن فیلم بیرون می آمد چیز دیگری در آن پیدا نکردم، نوروز امسال بخت یاری کرد و آقا "مسعود ده نمکی" ما را طلبید و فرصتی بدست آمد تا قسمت دوم این شاهکار سینما را ببینم، آن هم در میان نگاه بهت زده اهالی خانه و سرکوفت های به جایشان و با این بهانه که می خواهم آن را نقد کنم و ندیده نمی شود قضاوت کرد و حکم بدون سند از انصاف بدور است... ولی به تمام مقدسات قسم بیشتر از یک ساعت آن را نتوانستم تحمل کنم، یعنی آن یک ساعت واقعا داشتم تحمل می کردم ها... نه این که فکر کنید با اعصاب راحت نشسته بودم و با دید انتقادی فیلم را تماشا می کردم، حس می کردم لختم کرده اند و گذاشته اند اول یک صف صدتایی از مردان هیز چشم دریده و می گویند باید تا آخر صف را همین طوری جلوی اینها رژه بروی، هر چقدر هم که پوست کلفت و رله باشم تا نفر پنجاهم بیشتر تاب نمی آورم،همین شد که سر یکی از سکانس ها که واقعا روی مخم بود کنترل تلویزیون را آرام سر دادم آنطرف و خیلی خانوم و با اعتماد به نفس از اتاق خارج شدم، فقط حیرتم ماند و تاسفم برای سینمایی که پر فروش ترین فیلم تاریخش این باشد و اگر شما هم جزو آن دسته از کسانی هستید که دست زن و بچه و دوست دختر و دوست پسرتان را گرفتید رفتید توی صف دراز سینما دو ساعت معطل شدید و بعد دو ساعت دیگر توی سالن زل زدید به پرده و بعد به جای فحش خواهر و مادر با لبخندی بر لب از سالن آمدید بیرون باید بگویم که برای شما هم متاسفم.
من این مردک ده نمکی را در زمان دانشجویی و در دوران اصلاحات دیده ام، آن وقتها نشریه "شلمچه" یا شاید "یالثارات الحسین" را منتشر می کرد که آدم با دیدنشان قبض روح می شد و افسردگی حاد می گرفت. توی جلسه پرسش و پاسخی که در سالن دانشگاه برایش ترتیب داده بودند من ازش پرسیدم "شما بعنوان یک روزنامه نگار که قرار است کار فرهنگی بکند به قلم بیشتر اعتقاد دارید یا اسلحه؟" پاسخش را به این سوال حتما می توانید حدس بزنید.
نوشته شده در تاریخ شنبه ۲۱ فروردین توسط پرنسس
و ناگهان کنار توام، نه، کنار این پرسش چطور رسیده ام به تو در این تختخواب دو نفره
برای تو اینجا منزلی میان راهی ست برای من اما آخرین تختخواب دو نفره
تمام حرفهای بلند بلند مرا نمی شنوی چگونه به نجوا بگویمت در این تختخواب دو نفره
ستارگان چشم مرا ببین که می گویند تو آسمان منی و، زمین، تختخواب دو نفره
تمام روز را هم که فرار کنم از چشمانت تمام شب نشسته به کمین تختخواب دو نفره
من اینجا نشسته ام با تو از عشق می گویم تو هم که تختخواب ترین تختخواب دو نفره
عقرب زلف کجت با قمر قرین نیست دل من است که کردی اش قرین تختخواب دو نفره
این یکی هم که بگذرد باز هم نمی دانی که من گذشته ام از چندمین تختخواب دو نفره
آی مردمی که عبور می کنید از این کوچه کسی خبر ندارد از این تختخواب دو نفره
همه چیز مرا که به باد دهی خیال من تخت است
که من مانده ام و هیچ و ، همین تختخواب دو نفره
نوشته شده در تاریخ جمعه بیست فروردین توسط پرنسس