*موهایم را تراشیدم. این ویژگی ما مردهاست که وقتی میخواهیم به مسالهای واکنش نشان بدهیم یک بلایی سر قیافهمان میآوریم، یکی ریش میگذارد و یکی کلهاش را تیغ میزند، انگار قیافهی عجقوجق موجب احساس قدرت کاذب و تقویت اعتماد به نفس میشود، شاید هم بشود گفت این امتیازیست که طبیعت در اختیار گونهی مرد گذاشته چون بیشتر زنها نمیتوانند ریش بگذارند و تعداد کمی از آنها حاضرند سرشان را تیغ بکشند. دهها سال پیش در زمان دانشجویی مدیر گروه کچلمان که معتقد بود این موها در شأن یک دانشجو نیست به موهایم گیر داد، اما دورهی خاتمی بود و شأن دانشجو در موهایش نبود (پس در کجایش بود؟) زمان خاتمی بود و ما جوانان جوگیری بودیم که به همه چیز معترض بودند بنابراین در یک حرکت نمادین با شعار(توهم) مبارزه منفی موهایم را تراشیدم. حرکت انقلابیام خیلی زود نتیجهاش را نشان داد، در روز دوم کاریکاتور یک جوجهکلاغ کچل با منقاری عقابی -که شباهتهایی انکارنشدنی با من داشت- را زدند توی بورد.
** غمگینم، چونان پیرزنی که آخرین سرباز از جنگ برگشته پسرش است ولی خودش مُرده. گریختن به تنهایی چیزی از درد انسان نمیکاهد، انسان بودن تجسد وظیفه نیست، تجسد رنجکشیدن است. انسان اختراع ناقصیست با باگهای فراوان ، آشکارترین ایرادش سیستم مردنش است.باید مردن جزو آپشنهای آدم میبود(اسمش مثلن میشد مرگتوانی که توی جدول بالاتر از مرگاندیشی و مرگخواهی قرار میگرفت) انسان باید میتوانست بمیرد مثل خوابیدن، خوردن، ریدن، کردن، رفتن، دادن، به این شکل که تصمیم میگرفتی بمیری و بمیری. خیلی به جا و هوشمندانه بود که یک دکمهای روی آدم تعبیه شود که با فشار دادنش آدم از کار بیفتد، این حق آدمیست که یک روز صبح که از خواب بلند میشود، ظهر که از سر کار برمیگردد یا شب که میخواهد بخوابد تصمیم بگیرد بمیرد و این کار اتوماتیک انجام بشود، بدون درد و خونریزی و قرص و و تیغ و طناب و فحش و جیغ و عذاب. این طبیعیترین حق انسانِ خسته است، میشد یک مکانیسم ساده و آبرومندانه هم برای این کار طراحی کرد، مثل درآوردن باتریهای ریموت کنترل، از برق کشیدن ماشین لباسشویی، فشار دادن دکمهی دیاکتیو، بستن کتاب یا گذاشتن نقطه در آخر جمله .