به محض اینکه سوار اتوبوس شدم احساس پشیمانی کردم، راننده و کمک راننده هر دو معتاد خراب بودند، آبسردکن خراب بود و اتوبوس پر از آدمهای درب و داغون بود، آن بوی مخصوص هم میآمد، بوی عرقی که در یک محیط در بسته با کولر روشن میپیچد، بویی که حس ماندگی و بدختی و دنیای مدرن و مرگ را با هم دارد. کلونازپام را انداختم بالا و گفتم بیخیال،بگیر بخواب. ۶:۳۰ صبح بیدار شدم بعد چشمهایم را بستم و دوباره باز کردم، ۷:۴۵ شده بود. این از معجزات کلونازپام است. یک دختر نوجوان بندری کف اتوبوس خوابیده بود، یک پسر کچل هم پای بدون کفش و جورابش را گذاشته بود بالای صندلی جلویی، فکر کردم لابد هیچ خونی توی پاهایش نمانده. از روی دختر پریدم و خودم را به راننده رساندم که داشت تخمه میخورد. پرسیدم آقای راننده کی میرسیم؟ پوست تخمه را تف کرد و گفت ایشالا سالم برسیم کیاش مهم نیست. گفتم سالم چیه؟ من ساعت ۸:۳۰ پرواز دارم. گفت میرسیم، یه ربع بیست دقه دیگه میرسیم. همان موقع یک تابلوی بندر ۶۵ از کنار اتوبوس گذشت. گفتم ارواح عممت (توی دلم) و برگشتم از روی دختر پریدم و فرو رفتم توی صندلی. چهارراه پگاه آقای راننده زد روی ترمز و گفت بیا این تاکسیه رو میشناسم میگم سریع برسوندت. ۸:۳۵ بود. از توی تاکسی زنگ زدم گفتند هواپیما پریده. به پسره گفتم نرو فرودگاه، بزارم یه جا که سایه باشه بتونم فکر کنم. گفت میبرمت سِدمظفر، به هرکی بگی بیاد دنبالت پیدات میکنه، پولاتو یه جا نزار، بپا جیبتو نزنن، چمدونتو از خودت دور نکن، اینجا بندره، نمیگم همه دزدن ولی به هر حال اینجا بندره، من خودم بچه اینجا نیستم، کرمونیم، بیا اینم سِد مظفر، سایه داره دسشویی داره همه چی داره. بعد برای ۳ دقیقهای که توی ماشینش بودم و مشاورهای که داد ۵ تومن گرفت. گفتم جیبزنی زود شروع شد بچه کرمون(توی دلم).
چمدانم، کیف لپتاپ و پلاستیک بزرگی حاوی سبزی فریزشده برای مصرف یک ماه را گذاشتم لب باغچه، آب داشت از پلاستیک سبزیها میچکید. دومین چیزی که من را از کوره در میبرد این است که توی خیابان چیزمیز دستم باشد، اولیاش آدم خنگ است. یک بار یک خانمی زد گفت خانم فلانی؟ گفتم صدای من به خانم فلانی میخوره؟ طرف هنگ کرد فقط به خاطر اینکه اتفاقات آن طور که انتظار داشت پیش نرفت هنگ کرده بود و نمیتوانست حرکت بعدی را انجام بدهد. زنگ زدم رییسم را بیدار کردم و گفتم از پرواز جا ماندهام و اعصابم اینقدر خاکشیر است که اگر بازخواست کنی میآیم و گوشی تلفن را فرو میکنم بهت(توی دلم). رییسم گفت برو گفتگوی تمدنها، مجتمع فلان بلوک۵، پیش آقای خادمی، اونجا پانسیون داریم، همینطوری یاد خاتمی افتادم و همزمان دیدم که دختر جوانی با لباس بندری آمد طرفم، به خودپرداز پشت سرم اشاره کرد و گفت آقا من میخوام پول کارت به کارت کنم ولی بلد نیستم شما میتونین کمکم کنین؟ فکر کردم آدم اول صبح روز تعطیل برای چه باید کارت به کارت کند؟ بعد بچه کرمون توی ابری بالای سرم ظاهر شد که به وسایلم اشاره میکرد و میگفت اینجا بندره. به دختر گفتم نه او هم راهش را کشید و رفت.
آقای خادمی با چشمهای وقزده در را باز کرد، حالتش طوری بود که انگار دنبال دردسر میگردد، همان اول هردوتایمان از هم بدمان آمد، احتمالن داشت فکر میکرد سرحدی عوضی نذاشت روز تعطیلی یه کم بخوابیم(بندریها به کسانی که بندری نیستند میگویند سرحدی). توی چند کلمه جریان پرواز و اینها را برایش توضیح دادم. گفت واحد شما پره دیگه هم واحد خالی نداریم. یک بلوک ۱۲ واحدی بود و شرط میبندم نصف واحدهایش خالی بود. میخواستم بگویم عنینه چرا اینجوری نگاه میکنی؟ ارث پدرتو خوردم؟ مگه کار تو همین نیست؟ مگه واسه همین حقوق نمیگیری؟ این خونه رو دادن دستت که به من و امثال من سرویس بدی حالا از اینکه بیدارت کردم زور به کونت اومده میخوای حالگیری کنی؟ بزنم لهت کنم مرتیکه مفنگی؟(آخه معتاد بود طرف) ولی نگفتم چون آدمی هستم که اگر بخواهم همیشه ذهنیاتم را به زبان بیاورم باید دائم مشغول کتککاری باشم، عوضش شمارهی رییسم را گرفتم و گفتم ببین این آقا چی میگه، گوشی را دادم به خادمی و مساله حل شد. گفت برو واحد ۴۷. گفتم باشه، در حالیکه باید میگفتم ممنون.