زمانی ۳۰ سال برایمان خیلی بود، آدمهایی که ۳۰ را رد میکردند را توی دستهی پیر و پاتالها دستهبندی میکردیم و به حالشان دل می سوزاندیم. حالا خودم ۲ سال است که از مرز گذشتهام. ۳۲ سااال. اگر هر جانور دیگری غیر از انسان و کلاغ بودم یحتمل تا الان ریق رحمت را سر کشیده بودم ولی حالا با خوش خیالی خودم را در عنفوان جوانی میبینم و فکر میکنم که حالا حالاها وقت دارم...زهی خیال باطل. آدم هر کاری توی زندگیاش میخواهد بکند تا قبل از ۳۰ سالگی باید کرده باشد، هر گهی میخواهد بخورد را باید در آن سالهای طلایی بخورد، تا وقتی هنوز خونِ توی رگهایت تر و تازه و روان است، تا وقتی که سلولهایت روند فرسایشی را شروع نکردهاند، تا وقتی که روحت جوان است و ذهن سرکشت میخواهد تمام قلهها را فتح کند.. بعد از آن دیگر آدم شروع میکند به محافظهکار شدن، از پرواز میترسی، از تغییر میگریزی، از حرکت وحشت داری. استخوانهایت ترق توروق میکنند و یک شب نخوابیدن از پا میاندازدت. هه، فوتبالیستهای زمان ما الان مربیان با تجربهای شدهاند و تعداد زیادی از آدمهایی که زمان ما در اوج بودند مردهاند آن هم در اثر کهولت سن. اوج، اوج ممم حالا که گفتم اوج این را هم بگویم که من خودم همیشه در اوج بودهام منتها ارتفاع اوجم پایین بوده و شاید برای توصیف این شرایط عمق کلمهی مناسبتری از ارتفاع باشد و وقتش است که بگویم بله رسم روزگار چنین است.
نگاه که میکنم میبینم ۲۴ سالگیام فرقی با حالا که ۳۲ ساله شدهام ندارد و احتمالن در ۴۵ سالگی هم وضعیت همین خواهد بود. فقط رویاهایم کوچکتر شدهاند، آرزوهایم واقعیتر شدهاند و این البته به خاطر پختگی و عاقل و واقعبین شدنم نیست، تاثیر پیریست و ترس و ناتوانی، خدا(ی نان اگزیستنت) میداند در ۴۵ سالگی چه چیزی از رویاهایم باقی خواهد ماند.
بله امروز روز تولدم است و خوشحالم جایی نیستم که کسی بخواهد برایم جشن تولد بگیرد، راستش از این کار بدم میآید و خدا(ی نان اگزیستنت) را شکر از همان بچگی هم کسی از این مسخرهبازیها برای ما درنیاورد. اگر میخواهید روز تولد من بهم خوش نگذرد برایم جشن تولد بگیرید ولی اگر میخواهید خوشحالم کنید بهم تبریک بگویید تا بدانم به یادم بودهاید آن هم بدون اینکه این ریمایندرهای لعنتی بهتان تقلب رسانده باشند. کادو هم ندهید، مخصوصن کتاب( این را از توی فیلم زندگی دیگران یاد گرفتم). هومممم، همین دیگر، در پایان شعری را که بمناسبت تولدم سروده و به خودم تقدیم کردهام بخوانید:
تپانچه را پست میکنم برای خودم
با کاغذ کادوی قرمز
و روبان صورتی
در شانزده مرداد یکی از این تابستانها که زاده شدهام
- آقای نجیبزاده.. لطفن دوئل من را بپذیرید
برای اثبات شرافت یکی از ما
که باید زنده بماند.
تمام میشود
در یک لحظه چشم بر هم زدن تمام میشود
که چشم بستهای بر خود و گشودهای دریچه را تمام
میشود تمام کرد
بهت این لحظهی منتظر را
که گلوله مغز متلاشی شدهی چند لحظه بعد تو را مینگرد
که پاشیده روی صورت تپانچه..
به صحنهی قبل برویم
دستم را از روی ماشه بردار آقای نحیب زاده
میخواهم زندگی کنم
به خاطر تمام لحظههای بعد که نزیستهام
میخواهم زندگی کنم
دون کیشوت نخواسته هیچ بوده باشم
تا به جنگ آسیابهای بادی بروم
شوالیهی سیاهی در من نبوده است
من صد و هفتاد و هشت سانتیمتر گوشت
و هفتاد کیلو انسان بودهام
که نچیدهام میوهی ممنوعه را هیچگاه با دستان خویش
تا چشیده باشم طعم نامفهوم رانده شدن را
از بهشتی که ندیدهام
روزی هزار بار باید ببرم خودم را بر دوش
به بالای تپهای
که هزار بار غلتیده باشم دوباره به اینک
شانزده مرداد یکی از این تابستانها
که خشکیده پنجههایم در قبضهی تپانچهای
و منتظرم که تو
آقای نجیبزاده
ماشه را زودتر بچکانی.
پا نوشت: تولدم ۱۶ مرداد است و این نوشته برای همان روز است، فقط صبر کردم تا آب تولدم کمی از آسیاب بیفتد و بعد منتشرش کنم!
ابتدا توجه شما را به این چند خط جلب میکنم:
سلام. کاش وقتتان را صرف نوشتن اثر کنید. زیرا لحن و قلم دارید. حیف است این سره نویسی را بابت نوشتن اباطیل صد تا یک غاز سراسر از روی بغض تلف کنید.
و دیگر اینکه من هیچ جا و به هیچکس نگفتم کتاب آقای کرمی را بخرید. بلکه فقط گفتم کتاب کرمی هم درآمده است. او دوست من است و من برای اطلاع رسانی از کتاب دوستم نه از تو و نه از هیچ کسی اجازه نمی گیرم.
توی راهپله آقای خادمی میگوید یه نفر دیگه هم هستا، مشکلی نداره؟ سرم را میاندازم بالا که یعنی نه و همچنین یعنی ازت خوشم نمیاد مردک. کیف لپتاپ روی شانهام است، چمدان توی دست راستم، پلاستیک سبزیها توی دست چپم و یک عالمه فکر توی کلهام. من توی این جهنم چه غلطی میکنم؟ چرا این ساختمان آسانسور ندارد؟ چرا باید ۴ طبقه از پلهها بالا بروم و دوباره دو طبقه برگردم پایین؟ چرا باید ۷۰۰ کیلومتر یک پلاستیک سبزی را با خودم حمل کنم؟ چرا هوا اینقدر گرم است؟ چرا با کله نزدم توی دماغ خادمی و بعد نرفتم توی یک هتلی مسافرخانهای چیزی تا شنبه سر کنم؟ چرا اتوبوس تأخیر داشت؟ چرا هواپیما تأخیر نداشت؟ چرا نگاه نکردم؟ (انگار مادرم گریسته بود آن شب)، چرا ما حرفِ دیگه برای گفتن نداریم، یا داریم و هیچکدوم میل شنفتن نداریم؟ چرا تو جلوهساز این بهار من نمیشوی؟ چرا گوشتکوب قلمبهس؟ چرا آب تو تلمبهس؟ و میلیاردها سوال فلسفی دیگر که عقل ناقص بشر از پاسخ دادن به آنها ناتوان است.
۵ دقیقه طول میکشد تا آن یارویی که توی آپارتمان است در را باز کند. درکش میکنم، لابد فکر کرده تنهاست و آنجا را تبدیل به طویله کرده و حالا دارد جمع و جور میکند. با لباس بیرون و موهای شانه کرده در را باز میکند، میگویم یه دوشم میگرفتی(توی دلم) راه را باز میکند تا من یک راست بروم سراغ یخچال و سبزیها را بچپانم توی یخدان. شوهر یکی از همکاران است، قبلن یک بار همدیگر را دیدهایم ولی هیچکدام به روی خودمان نمیآوریم که هم را میشناسیم. خوشبختانه راجع به هوا حرف نمیزند، راجع به چیز دیگری هم حرف نمیزند و من خوشحال میشوم که دست کم آدم مزاحم و احمقی نیست، فقط میپرسد که آیا صبحانه خوردهام و من به دروغ میگویم که بله. کتری را آب میکند و من دوتا کافیمیکس از کیفم میکشم بیرون و میگویم اینم هست. بعد او اطلاع میدهد که کپسول گاز تمام شده و هر کدام میرویم پی کارمان و شاید هر دو به این فکر میکنیم که بزرگترین بندر تجاری کشوری که دومین ذخایر گاز دنیا را دارد چطور هنوز لولهکشی گاز نشده. به شلوار و پیراهن شوهر همکارم نگاه میکنم و احساس خفگی بهم دست میدهد، میگویم اگه فکر کردی منم انقد احمقم که مث تو اینجوری تو خونه بگردم کور خوندی(توی دلم) شلوارک و رکابی را از چمدان میکشم بیرون و میپوشم تا شبیه آدمهای توی خانه شوم نه آدمهای توی اداره. یک اتاق با دو تا تخت آنجاست، میروم روی یکی از آنها ولو میشوم و او همانجا توی حال مینشیند و با تبلتش مشغول میشود. مولکولهای کلونازپام هنوز توی خونم دارند میچرخند، به دقیقه نمیکشد که همهی آنها بروند روی پلکم و آنقدر سنگینش کنند که نفهمم کی خوابم برده. ۵ ساعت بعد بیدار میشوم. خبر خوب این است که همخانهی بی آزارم وسایلش را جمع کرده و رفته.خبر بد این است که چیزی برای خوردن ندارم.
میزنم بیرون، گرمای خرماپزون است و هیچ موجود زندهای آن اطراف دیده نمیشود. شرجی هوا با چشم دیده میشود. فریاد میزنم کسی اینجا نیست اینجا نیست جانیست یست ت؟ بعد یک ماشین میبینم، میروم وسط جاده و خودم را پرت میکنم جلوی ماشین و به راننده میگویم من را برساند به یک آبادی، جایی که غذا پیدا بشه. ساندویچ همبرگر را همانجا میخورم و از سوپری برای ۲ روز آذوقه میخرم. یک بسته نان، الویه آماده، یک پفک خانوادهی تو ایکسلارج، بستنی دبلچاکلت کاله، سنایچ پرتقال با پالپ، دایجستیو، چندتا کیک، پنیر ۱۰۰ گرمی. دوش میگیرم و همانطور کونلختی میآیم بیرون و جلوی کولر میایستم تا احساس آزادی و حماقت توأمان بهم دست بدهد. در همان حال فرصت میکنم با دقت بیشتری خانه را برانداز کنم. طفلیها خیلی سعی کردهاند که تا آنجا که برایشان مقدور بوده بیسلیقگی به خرج بدهند، چهار تا مبل چرمی قهوهای پایه کوتاه و یک میز شیشهای که همگی مخصوص ادارات هستند. دو تا صندلی قهوهای که اینها را دیگر مطمئنم از توی اداره آوردهاند چون کهنه و تا حدودی زهوار در رفته و از نوع صندلیهای تیپیک اداری هستند. سقف گچی نقاشی نشده و یک تلویزیون که کنترل و تصویر ندارد و فقط میشود ازش صدا شنید، فکر میکنم خرابکاری خادمی بوده در راستای اذیت کردن مهمانها ولی این یک مورد را میشود پوئن مثبت حساب کرد چون در طول ۲ روز سرانهی مطالعهام را به نحو چشمگیری بالا میبرد. موفق میشوم سور بزماریو بارگاس یوسا را تمام کنم. آن مأمور ادارهی سانسور که به این کتاب مجوز داده یا کرم داشته یا احمق بوده، اگر میخواهید از حال و روز میرحسین باخبر شوید گزارش یک آدم ربایی را بخوانید اما اگر میخواهید احوالات ایران دستتان بیاید سور بز را بخوانید که به طرز مشکوکی با اوضاع ما همخوانی دارد. در حدی که به رهبر دیکتاتورشان میگویند رهبر معظم و یک روزنامه دارند به اسم الکاریبه که ترفندها و مرام کیهان کپیبرداری از آن است و شرط میبندم حسین شریعتنداری ایدههایش را از آنجا گرفته.
بعد نوبت یک کتاب مزخرف است به اسم جن زیبایی که از پترا آمد، بله یک کتاب میتواند چنین اسم فریبندهای داشته باشد، توی اینترنت هم کلی برایش تبلیغ شده باشد و به لعنت شیطان هم نیرزد. من از شما میپرسم آقای علیرضا روشن آیا صرف اینکه نویسندهی این کتاب رفیقتان است موجب میشود که مردم را ترغیب کنید به خواندنش؟ آیا میدانید با ۴۲۰۰ تومنی که آدم برای این کتاب لاغر (ظاهری و محتوایی) میدهد چه کارهایی میشود کرد؟ دست پایین میتوان ۴ ماه به موسسهی محک کمک کرد. چیزی که ادبیاتچیها توی ایران از پستمدرن دستگیرشان شده و آویزان آن شدهاند تا رویش اسکی کنند معنا گریزیست. یعنی طرف این توهم را دارد که اگر بیسر و ته و عجق وجق بنویسد اثر پستمدرن زاییده. اه ولش کن اعصابم به هم ریخت. خدای ناناگزیست را شکر بعد از نیم ساعتی که برای آن کتاب مستطاب تلف میکنم هالیوود بوکفسکی را دست میگیرم و این پرسش برایم بوجود میآید که این آدم چرا ادعای پیغمبری نمیکند در حالیکه توی قرآن خداوند متعال انسانها را به تحدی(؟) فرا خوانده. صفحهی آخر را که میخوانم ساعت ۴ صبح شنبه است، کتاب را میبندم و روی سینهام میگذارم تا کمی بیشتر در لذت نشئهاش فرو بروم. سرم را بر میگردانم و به تخت خالی کنارم نگاه میکنم و به این فکر میکنم که حالا باید این دو تا تخت را به هم چسبانده باشی و شست پایت در شست پای کسی گره خورده باشد.