درک خیار چنبر از جالیز، از درک زن از زندگی بیشتر است.
عشق شیرازی:
دلُم میخاد برم بالوی یهی کوه بلندی از ته دلُم با تمام وجودُم با صِدوی بلند جار بزنم دوسِت دارم، حوصلم نمیشه.
این که بعد از موج منفی ایجاد شده در فضای مجازی، در قسمتهای جدید قهوه تلخ اسم علیاکبر شیدا را در تیتراژ میبینیم نشاندهندهی موثر بودن مبارزهی بدون خشونت و نافرمانی مدنی و این برنامههاست. بنابراین حرکت بعدی ما میتواند این باشد که برای اعتراض مسالمتآمیز و متمدنانه به افزایش قیمتها بنزین نزنیم، نان نخریم، از وسایل برقی استفاده نکنیم، آب مصرف نکنیم (حتا برای شستن کونمان) مخابرات را تحریم کنیم، سوار تاکسی نشویم، گوشت و مرغ نخوریم... بلی به امید آن روز
سوالی که پیش میاد اینه که آقای رضازاده چرا خفه نمیشی؟
گوسفند را پروار که شد به مسلخ می برند، اول آب میدهندش، میخورد، نمیداند آخرین نوشیدن زندگیش است. بعد برق چاقوی سلاخ را می بیند که به چاقوی دیگری می کشد برای سریع تر شدن کار. چشمانش نم مینشیند، ترسیده ولی هنوز امیدوار است. خودش را به نفهمی میزند و آبش را میخورد. مرد چاقو به دست کسی ست که با دستان خودش او را بدنیا آورد، به چرا برد، برایش نی زد، از گرگها محافظتش کرد و با او مهربان بود. نمیتواند اینها را فراموش کرده باشد.
مرد اما به او نزدیک می شود، چاقو را بین دندانهایش میگذارد، با یک دست گردن و با دست دیگر پشت گوسفند را می گیرد و به سمت جوی آب میبرد، گوسفند تقلا میکند، سر و صدا راه می اندازد، لگد می پراند،
مرد اما اسم این کارها را میداند: "تلاش مذبوحانه". گوسفند آرام میشود، چشم های درشت نمناکش را به هر سو میچرخاند برای یافتن راه گریزی، برای جلب ترحم صاحبش،
مرد اما به کودکانش می اندیشد و ثمری که زحمات این سالهایش باید برای آنها داشته باشد، گوسفند باز شروع میکند به لگدپرانی، این بار سخت تر از بار پیش،
مرد اما مصمم است، زانو میزند، با دستانش یک پای جلو و یک پای عقب گوسفند را میگیرد و با یک حرکت ناگهانی به زمینش می زند و پایش را روی سینه ی گوسفند میگذارد، چاقو را از بین دندانهایش برمیدارد و زل میزند به چشمهای ترسیده ی گوسفند... تنها آن لحظه است که گوسفند به راستی خاموش میشود...دست از تلاش مذبوحانه اش میکشد...میداند که قربانی خواهد شد.