اساسن آدمها بر چند دستهاند، یکی از دستهبندیهایش به قرار زیر است:
*یک عده از آدمها ذاتن رهبرند، آوانگارد و سر دسته هستند و توی هر جمعی که بنشینند فورن تواناییهایشان موجب میشود که در صدر مجلس قرار بگیرند، اینها باید یا باهوش باشند یا قوی یا دیکتاتور و یا مهرهی مار دار.
* دستهی دوم افراد معمولی هستند، آنهایی که یا توانایی رییس بودن را ندارند یا علاقه و حوصلهاش را، اینها جایگاه خودشان را میشناسند و عمومن از آن راضی هستند و تعداد زیادی از آنها در هر جایی وجود دارند که زیاد هم به چشم نمیآیند.
* اما بیچارهترین گروه آنهایی هستند که در هیچکدام از این دو دسته قرار نمیگیرند و رلشان توی سناریوهای مختلف مدام در حال نوسان است، اینها بسته به شرایط نقشهای مختلفی را برای دستهی اول ایفا میکنند اما هیچگاه در ردهی آنها قرار نمیگیرند، این طفلیها از شرافت و آرامش دستهی دوم هم برخوردار نیستند.
این گروه سوم مرا به یاد جاکشهای روسپیخانهها میاندازند، کسانی که نه فاعلند و نه مفعول، بلکه واسطههای حقیری هستند برای اهداف و امیال دیگران. دوست عزیزمان کامران نجفزاده و همینطور این آقای مجری خوش خندهی برنامهی وزین "دیروز، امروز، فردا" جزو این دسته هستند. شما چه کس دیگری را میشناسید؟
اسمش اکبر بود، بهش میگفتیم اکبر عشقی، نمی دونم این اسمو کی روش گذاشته بود، کار هر کی که بود لقب هوشمندانهای بود، هم اشاره به عاشق پیشه بودنش میکرد و هم شوت بودنش. عاشق میشد، درست حسابی هم میشد، در حد ازدواج! بچهها میگفتن یعنی پسرای کلاس میگفتن اگه درسمون یه سال دیگه هم طول میکشید اکبر از ما هم خواستگاری میکرد!
وقتی قاطی میکرد یعنی وقتی یکی از معشوقههاش میزد تو راگوزش میرفت تکیه میداد به یکی از درختای حیاط دانشکده (فقط همون درخت) و فیگور سیگار کشیدن میگرفت آخه سیگاری نبود، فقط ادای سیگار کشیدنو در میآورد، خداییش پکای سنگینیم میزد، من از این حرکتش خوشم میومد، جوری که هوس میکردم سیگار بکشم، آخه منم سیگار نمیکشیدم، حتا اداشم در نمیآوردم، ولی اکبر عشقی در میآورد، پکای سنگینیم میزد، جوری که...
اینی که میخوام تعریف کنم راسته، همه اینو شنیدن، میتونین از بچههای ورودی ۷۷ بپرسین، مخصوصن از بچههای خوابگاه، آخه همه اکبرو میشناختن و ماجراهاشو دنبال میکردن، مخصوصن ماجراهای عشقیشو، اکبر از همه خواستگاری میکرد حتا میگفتن ممکنه از پسرا هم خواستگاری کنه...
یه بار اکبر عاشق یکی از دخترای دانشکده میشه، ولی چون هیچ صنمی با هم نداشتن نمیدونسته از چه راهی وارد شه، میره با محسن مشورت میکنه، محسن میگه که کاری نداره که، میری میگی شما فلان رشته رو میخونین؟ میگه آره، بعد میگی من به رشتتون علاقهمندم و درساتون چیه و فلان جزوه رو ازش میگیری و همینطوری ادامه میدی. نقشهی خوبی بود، کاربردی و معمولی. شب اکبر با صورت آویزون برمیگرده خوابگاه... گویا کلی حرف آماده کرده بوده در حد سناریو، برنامهریزی کرده بوده، تمرین کرده بوده، نقشه کشیده بوده و با آمادگی کامل میره سراغ دختره.
بهش میگه شما فلان رشته رو میخونین؟ دختره جواب میده نه! بهمان رشته رو میخونم، و این که تمام حرفاشو بر اساس اون بلهی اول کار تنظیم کرده بوده هنگ میکنه، نمیدونه چجوری باید ادامه بده، میگه مرسی خدافس شوما!
دلم برای اکبر عشقی تنگ شده، شما خبری ازش ندارین؟ اگه دیدین یه جوونی به یه درخت صنوبر تکیه داده و داره با پکای محکمی سیگار میکشه احیانن اون پسر اکبره، بهش بگین دلم براش تنگ شده و بگین که اگه از من خواستگاری میکرد بهش جواب منفی نمی دادم!
به یک نفر فحاش ماهر و خوش ذوق جهت گفتن خواهر و مادر سردار مصطفی آجرلو نیازمندیم. فوشهای قابل استفاده در استادیوم ها در اولویت اند.
من مصطفی آجرلو هستم، سردار سپاه... اینجا باشگاه فوتبال است، آی لاو یو پی ام سی!
من مصطفی آجرلو هستم، برای حفظ ارزش های دینی و انقلابی به فوتبال آمده ام.. بعد هم قرار است بروم توی مسجد فوتبال راه بیندازم! علی کریمی هم برود فوتبال یاد بگیرد.