امروز توی خیابون به یه صحنهی عجیب برخورد کردم، خیلی زود کلی آدم جمع شد واسه تماشا، از این آدمایی که این جور مواقع وایمیسن نگا میکنن بدم میاد، بعد زنگ زدن به پلیس که دو سوت در حد سریالای آلمانی پلیسا رسیدن، یه افسر کروکی کشید و یه افسر دیگه مردمو متفرق کرد، هیچی، آخرشم من مقصر شناخته شدم، افسره میگف از پشت زدی مقصری... صحنهی عجیب رضایت نداد افتادم بازداشتگاه. بعد یکی از آشناها سیبیلشو آورد گرو گذاشت آزادم کردن
به یه نفر میگن: بابات فوت کرد
میگه : چی شد؟
میگن: مار زدش
میگه :از عقب؟
میگن : آره
میگه: خب پس ماره مقصره
:)