تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

تنها صدا نیست که می ماند

میگویم میخواهم داستانی بنویسم که در آن پسربچه ای نصف شب بیدار می شود که برود دستشویی یا آب بخورد و پدرش را می بیند که تنها نشسته توی تاریکی و دارد سیگار میکشد. همین، داستان همینجا تمام می شود  اما مهدی میگوید که این را قبلن یکی نوشته یعنی مشابه همین داستان را یک جایی که یادش نمی آید کجا خوانده. و من به حرامزادگی فکر میکنم، اینکه آیا هیچ متن حلال زاده ای وجود دارد و یا همه ی چیزها یک زمانی یک جایی نوشته یا گفته شده اند و این کلمات همینطور در فضا معلقند تا دوباره بنشینند روی خیال کسی تا او هم به زبان خودش داستان را روایت کند. بله تنها صدا نیست که میماند بلکه خیلی چیزهای دیگر هم میمانند، مثلن بوها، بو یک چیز لامصبی ست که شاید بیشتر از کلمات و صدا میماند و بو چیزی ست که آدم را دیوانه میکند. بو میتواند توی کمد آدم پنهان شود و اسمش مثلن شانل باشد و روی لباسهای آدم زندگی کند و وقتی آدم در کمد را باز میکند خودش را پرت کند توی بغل آدم به نحوی که آدم را زمین بزند جوری که آدم دیگر نتواند بلند شود و آرزو کند که همانجا تا ابد با آن بو زندگی کند، شعر: مرا به باغ خیال خودت میبری یواش ببر / درخت سیب مرا با پرنده هاش ببر.  بو میتواند حتا بوی بنزین باشد و برای این به یک داستان نیاز داریم. مواد مورد نیاز برای داستان: من، تو، یک ماشین ، پمپ بنزین، آستین کت، بوی بنزین. داستان: تو باید پشت فرمان نشسته باشی چون من در این سن گواهینامه ندارم و گذشته از آن من آدمی هستم که دوست دارم تو را در حین انجام کارها تماشا کنم، دوست دارم تو حواست به کارت، رانندگی ات باشد و من فارغ از همه چیز تو را تماشا کنم. بعد باید برویم پمپ بنزین و من دستم را دراز کنم طرفت تا کلید را بگذاری توی دستم  تا من بپرم پایین برای بنزین زدن و تو پیش خودت فکر کنی که این یک حرکت مردانه است و لذت ببری در حالیکه من آن پایین دارم عذاب میکشم چون بلد نیستم در باک یک مورانو را باز کنم و در حین بنزین زدن هم بنزین سرریز کرده و ریخته روی آستین کتم و این بو قرار است تا ابد تو را به یاد من بیاورد ولی آیا چیزی هست که تا ابد مرا به یاد تو بیاورد؟
به نظرم آن داستان اول که دیگر نخواهم نوشتش در مورد پدر است، هر چند قهرمان داستان یا حتا راوی پسر باشد و پدر فقط تصویری باشد که یک لحظه می اید و میگذرد اما در نهایت این تصویر پدر است که قرار است در ذهن خواننده بماند. تصویر مردی که توی تاریکی نشسته و سیگار میکشد.
نظرات 1 + ارسال نظر
بی نام پنج‌شنبه 19 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 10:53 ب.ظ

اینجوری که باحال نیست! پدر نشسته سیگار میکشه؟؟؟؟؟؟ که چی اونوقت؟
می دونی چی جالبه؟ اینکه پسر پا شه ببینه بابا خوشتیپ کرده و آماده ی رفتن به بیرون! بعد پسره تا بیاد به خودش بجنبه و از بابای عزیز بپرسه که کجا به سلامتی این وقت شب(؟!) باباهه می پره شوار ماشین میشه و میره!
بعد پسره میاد برای مامانش ماجرا رو تعریف کنه که میبینه ای داد! مامانش هم نیست. حالا مامانه کجاست و باباهه کجا رفت می تونه ادامه ی داستان باشه که خودت باید زحمتشو بکشی!!!!!!!!!!

پرحرفی شد ببخشید. موفق باشی عزیز

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد