تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

بار دیگر شهری که گرم بود

توی راه‌پله آقای خادمی می‌گوید یه نفر دیگه هم هستا، مشکلی نداره؟ سرم را می‌اندازم بالا که یعنی نه و همچنین یعنی ازت خوشم نمیاد مردک. کیف لپ‌تاپ روی شانه‌ام است، چمدان توی دست راستم، پلاستیک سبزی‌ها توی دست چپم و یک عالمه فکر توی کله‌ام. من توی این جهنم چه غلطی میکنم؟ چرا این ساختمان آسانسور ندارد؟ چرا باید ۴ طبقه از پله‌ها بالا بروم و دوباره دو طبقه برگردم پایین؟ چرا باید ۷۰۰ کیلومتر یک پلاستیک سبزی را با خودم حمل کنم؟ چرا هوا اینقدر گرم است؟ چرا با کله نزدم توی دماغ خادمی و بعد نرفتم توی یک هتلی مسافرخانه‌ای چیزی تا شنبه سر کنم؟ چرا اتوبوس تأخیر داشت؟ چرا هواپیما تأخیر نداشت؟ چرا نگاه نکردم؟ (انگار مادرم گریسته بود آن شب)، چرا ما حرفِ دیگه برای گفتن نداریم، یا داریم و هیچ‌کدوم میل شنفتن نداریم؟ چرا تو جلوه‌ساز این بهار من نمیشوی؟ چرا گوشتکوب قلمبه‌س؟ چرا آب تو تلمبه‌س؟ و میلیاردها سوال فلسفی دیگر که عقل ناقص بشر از پاسخ دادن به آنها ناتوان است. 

۵ دقیقه طول میکشد تا آن یارویی که توی آپارتمان است در را باز کند. درکش میکنم، لابد فکر کرده تنهاست و آنجا را تبدیل به طویله کرده و حالا دارد جمع و جور میکند. با لباس بیرون و موهای شانه کرده در را باز میکند، میگویم یه دوشم میگرفتی(توی دلم) راه را باز میکند تا من یک راست بروم سراغ یخچال و سبزی‌ها را بچپانم توی یخدان. شوهر یکی از همکاران است، قبلن یک بار همدیگر را دیده‌ایم ولی هیچکدام به روی خودمان نمی‌آوریم که هم را میشناسیم. خوشبختانه راجع به هوا حرف نمیزند، راجع به چیز دیگری هم حرف نمیزند و من خوشحال میشوم که دست کم آدم مزاحم و احمقی نیست، فقط میپرسد که آیا صبحانه خورده‌ام و من به دروغ میگویم که بله. کتری را آب میکند و من دوتا کافی‌میکس از کیفم میکشم بیرون و میگویم اینم هست. بعد او اطلاع میدهد که کپسول گاز تمام شده و هر کدام میرویم پی کارمان و شاید هر دو به این فکر میکنیم که بزرگترین بندر تجاری کشوری که دومین ذخایر گاز دنیا را دارد چطور هنوز لوله‌کشی گاز نشده. به شلوار و پیراهن شوهر همکارم نگاه میکنم و احساس خفگی بهم دست میدهد، میگویم اگه فکر کردی منم انقد احمقم که مث تو اینجوری تو خونه بگردم کور خوندی(توی دلم) شلوارک و رکابی را از چمدان میکشم بیرون و میپوشم تا شبیه آدمهای توی خانه شوم نه آدمهای توی اداره. یک اتاق با دو تا تخت آنجاست، میروم روی یکی از آنها ولو میشوم و او همانجا توی حال می‌نشیند و با تبلتش مشغول میشود. مولکول‌های کلونازپام هنوز توی خونم دارند میچرخند، به دقیقه نمیکشد که همه‌ی آنها بروند روی پلکم و آنقدر سنگینش کنند که نفهمم کی خوابم برده. ۵ ساعت بعد بیدار میشوم. خبر خوب این است که همخانه‌ی بی آزارم وسایلش را جمع کرده و رفته.خبر بد این است که چیزی برای خوردن ندارم. 

میزنم بیرون، گرمای خرماپزون است و هیچ موجود زنده‌ای آن اطراف دیده نمیشود. شرجی هوا با چشم دیده میشود. فریاد میزنم کسی اینجا نیست اینجا نیست جانیست یست ت؟ بعد یک ماشین میبینم، میروم وسط جاده و خودم را پرت میکنم جلوی ماشین و به راننده میگویم من را برساند به یک آبادی، جایی که غذا پیدا بشه. ساندویچ همبرگر را همانجا میخورم و از سوپری برای ۲ روز آذوقه میخرم. یک بسته نان، الویه آماده، یک پفک خانواده‌ی تو ایکس‌لارج، بستنی دبل‌چاکلت کاله، سن‌ایچ‌ پرتقال با پالپ، دایجستیو، چندتا کیک، پنیر ۱۰۰ گرمی. دوش می‌گیرم و همانطور کون‌لختی می‌آیم بیرون و جلوی کولر می‌ایستم تا احساس آزادی و حماقت توأمان بهم دست بدهد. در همان حال فرصت میکنم با دقت بیشتری خانه را برانداز کنم. طفلی‌ها خیلی سعی کرده‌اند که تا آنجا که برایشان مقدور بوده بی‌سلیقگی به خرج بدهند، چهار تا مبل چرمی قهوه‌ای پایه کوتاه و یک میز شیشه‌ای که همگی مخصوص ادارات هستند. دو تا صندلی قهوه‌ای که اینها را دیگر مطمئنم از توی اداره آورده‌اند چون کهنه و تا حدودی زهوار در رفته‌ و از نوع صندلی‌های تیپیک اداری هستند. سقف گچی نقاشی نشده و یک تلویزیون که کنترل و تصویر ندارد و فقط میشود ازش صدا شنید، فکر میکنم خرابکاری خادمی بوده در راستای اذیت کردن مهمانها ولی این یک مورد را میشود پوئن مثبت حساب کرد چون در طول ۲ روز سرانه‌ی مطالعه‌ام را به نحو چشم‌گیری بالا میبرد. موفق میشوم سور بزماریو بارگاس یوسا را تمام کنم. آن مأمور اداره‌ی سانسور که به این کتاب مجوز داده یا کرم داشته یا احمق بوده، اگر میخواهید از حال و روز میرحسین باخبر شوید گزارش یک آدم ربایی را بخوانید اما اگر میخواهید احوالات ایران دستتان بیاید سور بز را بخوانید که به طرز مشکوکی با اوضاع ما همخوانی دارد. در حدی که به رهبر دیکتاتورشان میگویند رهبر معظم و یک روزنامه دارند به اسم ال‌کاریبه که ترفندها و مرام کیهان کپی‌برداری از آن است و شرط میبندم حسین شریعت‌نداری ایده‌هایش را از آنجا گرفته.

بعد نوبت یک کتاب مزخرف است به اسم جن زیبایی که از پترا آمد، بله یک کتاب میتواند چنین اسم فریبنده‌ای داشته باشد، توی اینترنت هم کلی برایش تبلیغ شده باشد و به لعنت شیطان هم نیرزد. من از شما میپرسم آقای علیرضا روشن آیا صرف اینکه نویسنده‌ی این کتاب رفیقتان است موجب میشود که مردم را ترغیب کنید به خواندنش؟ آیا میدانید با ۴۲۰۰ تومنی که آدم برای این کتاب لاغر (ظاهری و محتوایی) میدهد چه کارهایی میشود کرد؟ دست پایین میتوان ۴ ماه به موسسه‌ی محک کمک کرد. چیزی که ادبیات‌چی‌ها توی ایران از پست‌مدرن دستگیرشان شده و  آویزان آن شده‌اند تا رویش اسکی کنند معنا گریزی‌ست. یعنی طرف این توهم را دارد که اگر بی‌سر و ته و عجق وجق بنویسد اثر پست‌مدرن زاییده. اه ولش کن اعصابم به هم ریخت. خدای نان‌اگزیست را شکر بعد از نیم ساعتی که برای آن کتاب مستطاب تلف میکنم هالیوود بوکفسکی را دست میگیرم و این پرسش برایم بوجود می‌آید که این آدم چرا ادعای پیغمبری نمیکند در حالیکه توی قرآن خداوند متعال انسانها را به تحدی(؟) فرا خوانده. صفحه‌ی آخر را که میخوانم ساعت ۴ صبح شنبه است، کتاب را میبندم و روی سینه‌ام میگذارم تا کمی بیشتر در لذت نشئه‌اش فرو بروم. سرم را بر می‌گردانم و به تخت خالی کنارم نگاه می‌کنم و به این فکر میکنم که حالا باید این دو تا تخت را به هم چسبانده باشی و شست پایت در شست پای کسی گره خورده باشد.

نظرات 16 + ارسال نظر
شادی دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 10:54 ق.ظ

یعنی آدم قحطی بود که تو باورت شده علیرضا روشن چیزی سرش میشه؟

آخه فقط اون نبوده. خیلیا تعریفشو کردن

من دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 02:18 ب.ظ

ای بابا
از لحاظ جمله ی آخر پستت

sara سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:33 ق.ظ

aali bud in post. khaste nabashin

فرشید فیروزمکان سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:36 ق.ظ

سلام از طریق لینکی که یکی از دوستان گذاشته بود با وبلاگت آشنا شدم و واقعا لذت بردم از پستات

مارال سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:40 ق.ظ

خیلی خوب نوشته بودی سینیور. خیلی تحسین برانگیز

mute vision چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 07:43 ب.ظ http://mute-vision.blogspot.com

کم کم دارم به این نتیجه میرسم که تو باید بزنی تو خط نوشتن اونم به طور جدی .شایدم زدی و من خبر ندارم !

مگه تا الان آشپزی میکردم؟! الان این پستی که خوندی از طریق نوشتن به وجود اومده ها! ;)

honis جمعه 6 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:57 ق.ظ

نمیدونم چرا یه نفس خوندمش و فکر کردم شاید خودتم یه نفس نوشتیش

Mute Vision جمعه 6 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 09:02 ب.ظ http://mute-vision.blogspot.com

نه نه منظورم یه جایی دیگه و به طرز جدی تریه . البته نمیگم که اینجا جدیت مورد نظر رو نداره اما فکر میکنم مثلا اگر شروع به داستان نویسی کنی احتمال اینکه بتونی جایی برای خودت باز کنی اونقدرها هم دور از ذهن نیست . چون خیلی وقته پست هات رو می خونم می گم . دست کم مطالبت از خیلی دری و روی های مثلا پست مدرن که این روزا چاپ میشه بهتره. فضاسازیش خوبه ، جملات اضافی نداره و حس خوبی میده . حالا تصور کن تو یه داستان باشه و با یه پیرنگ درست حسابی. خب حیفه دیگه !

آقا لطف داری شما به من

زهرا فخرایی چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 06:00 ق.ظ

آهّا... می خواستم بگم: من هر روز از همه چی خسته و کلافه میشم. همه چی به نظرم بیخود و بی معنی میاد. بعد همیشه دلم می خواست یه دوست پیدا کنم که بشه حوصله شُ داشت و به نظر لوس نیاد. هی گشتم، گشتم اول بوکفسکی رو پیدا کردم. بعد هی حرفای جدی بهم میزد ولی من با نیش باز بهش نگاه می کردم همش. کلن از آدمایی که حرفای جدیشونُ که میزنن باز تو خنده ت می گیره، خوشم میاد. کتاب جن زیبایی که از پترا آمدُ هم که خوندم، همون قدر خوشم اومد ازش. یعنی آدمی که توی کتاب باهات حرف میزد رو میشد قشنگ، تصورش کرد. هی می تونستی به حرفاش فکر کنی، خنده تم می گرفت گاهی. و برای مدتی همه ی حواست از اینکه خسته ای و دوستی نداری پرت می شد و تو کتاب می تونستی یه دوست بامزه پیدا کنی.
ها. می خواستم اینا رو بگم، بعد گفتم: لابد یه بار خونده این کتابه رو. هنوز خوب تجسم نکرده آدمای تو کتابُ. و چه کاره ایه بگم از دوباره بخون و اینا که تصمیم گرفتم نگم دیگه.

آره خوب شد که نگفتی چون اونوقت مجبور میشدم بگم که یعنی انتظار داشتی بعد از خوندن این کتاب این حس بهم دست بده که ممکنه حرفای سنگین این کتابو نفهمیده باشم و دوباره برم بخونمش؟! زهی خیال باطل

حسن خلج چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:04 ب.ظ

سلام دوست عزیز. پستتو خوندم . نظرت در مورد جن زیبا محترمه چون به هر حال نظرشماست . نمیخوام از جن زیبا تعریف کنم ولی 2 نکته هست که بد نیست بگم. 1- شاید جالب باشه بدونی که متن پستت و لینک وبلاگت توسط نویسنده جن زیبا در صفحه فیس بوکش نوشته شده و من از این کارش خیلی لذت بردم و دمش گرم. 2- آقا یا خانمی که به اسم شادی کامنت گذاشته کاش اسمی ، آدرس وبلاگی ، صفحه روزنامه ای ، کتابی ، اثری ، بالاخره یه چیزی هم از خودش میگذاشت تا بقیه دوستان هم متوجه بشن که اینکه کسی چیزی سرش میشه یا نمیشه یعنی چی؟ و خود خواننده ها در موردش قضاوت کنن.

سلام. ممنونم به خاطر ذکر نکته‌ی اول
در مورد نکته‌ی دوم هم خود نگارنده‌ی کامنت باید جواب بده ولی نظر من اینه که برای اظهار نظر راجع به یک شاعر لزومن نباید شاعر باشی

حسن خلج چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:26 ب.ظ

سلام . یک بار دیگه هم این نظر رو فرستادم ولی نتونستم ارسال کنم . پستتو خوندم . نظرت راجع به جن زیبا محترمه چون به هرحال نظر خواننده یه کتابه . قصد هم ندارم که از جن زیبا تعریف کنم . ولی دو مورد هست که بد نیست بگم: 1- شاید جالب باشه بدونی که متن پستت و لینکش توسط نویسنده جن زیبا در صفحه فیسبوکش عینا نوشته شده و وبلاگت معرفی شده . کار جالبی بود . دمش گرم. 2- خانم یا آقایی که با نام شادی کامنت گذاشتن کاش یه اسمی ، آدرسی ، وبلاگی ، کتابی، فیلمی، صفحه روزنامه ای ، یادداشتی ، اثری یا بالاخره یه چیزی از خودشون معرفی میکردن تا بهتر بشه فهمید اینکه کسی چیزی سرش میشه یا نه یعنی چی؟ البته هرچند که نیازی به خو ندن یا دیدن اون مطالب نیست و از لحن نوشتاری ایشون در همین سیزده کلمه همه چیز روشنه .

علیرضا روشن چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:39 ب.ظ

سلام. کاش وقتتان را صرف نوشتن اثر کنید. زیرا لحن و قلم دارید. حیف است این سره نویسی را بابت نوشتن اباطیل صد تا یک غاز سراسر از روی بغض تلف کنید.
و دیگر اینکه من هیچ جا و به هیچکس نگفتم کتاب آقای کرمی را بخرید. بلکه فقط گفتم کتاب کرمی هم درآمده است. او دوست من است و من برای اطلاع رسانی از کتاب دوستم نه از تو و نه از هیچ کسی اجازه نمی گیرم.
شما در مرتع خودت بچر و یادت باشد که بیش از حد معده ات اگر ببلعی ناچار باید یک گوشه بنشینی و دلت را بمالی. مراقب چیزی که می نویسی باش. این قدر را هم برایت نوشتم که با افتخار بروی بگویی علیرضا روشن جوابم را داد

برای اینکه بیشتر به خودت افتخار کنی
http://siniorzambi.blogsky.com/1391/05/12/post-446/

مهدی چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 03:01 ب.ظ

شروع قابل‌قبولی داره!

تو کلن نقدت از شروع کار فراتر نمیره!

محسن چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 06:51 ب.ظ

آقا این کتابِ" سوربز " رو من گرفتم خیلییییییییییی بد ترجمه شده،ینی اگه به همون زبونِ اسپانیولی می خوندم بیشتر میفهمیدم :دی مال شما هم عبدالله کوثری مترجمه؟

آره همون ترجمه‌ست ولی من ایرادی توش ندیدم

سمیرا پنج‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:14 ق.ظ

من ازت ممنونم واس خاطر تبلیغ بسیار خوبت برای کتاب جن زیبایی همین امروز حتمن میخرمش و نظرم رو درباره اش خواهم گفت

:|

هم زن پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 04:26 ب.ظ

آقا من اصن از هیچی خبر ندارم و وبلاگ حضرتعالی رو در گودر دنبال میکنم. شما و آقای کرمی رو که نه اما علیرضا روشن رو میشناسم یه چندسالی البته مجازی!
نکته عجیب برام مهم نشمردن عزیزان کامنت گذار در باب مسئله مطروحست! بعد اینکه چرا کامنتا از چندروز قبل از ایجاد پست هستند؟؟؟!
بنده اینجا فقط در نقش رهگذری هستم و بس

عزیزم شما که نشستی تو ذهنت سناریو ساختی که لابد من این داستان رو از خودم درآوردم و خودم برای خودم کامنت گذاشتم بد نبود یک کم بیشتر دقت میکردی تا متوجه بشی که اینجا کامنتای هر پست بالای همون پست هستند و اینجایی که شما کامنت گذاشتی و به خیال خودت مچ منو گرفتی که تاریخ کامنتا مال قبل از پست هستند در واقع کامنتدونی پست قبل از پست مورد نظر شماست آقای پوارو یا خانم مارپل!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد