تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

دنیا مستطیل است ولی حالا چرا؟

برادرم می‌گفت مهمترین و سخت‌ترین قسمت انشا شروع آن است، راست می‌گفت، گاهی چند ساعت طول میکشید تا چشمه بجوشد و از آن چیزی بریزد بیرون، مثل زایمان بود یا شاید ریدن آدم تریاکی. ولی بعد اگر در دام مقدمه‌های قلم را در دست میگیرم تا فلان نمیفتادی کار راحت میشد، می‌افتاد توی سرازیری. معمولن تنها شاگرد کلاس بودم که از زنگ انشا خوشش می‌آمد و اگر معلم را هم در نظر بگیریم احتمالن تنها آدم کلاس. این شاید یکی از اولین نشانه‌های سیاه‌بختی باشد، گرایش به خواندن و نوشتن در کودکی میتواند عواقب ناخوشایندی در بزرگسالی داشته باشد. مگر اینکه از توی آن یک چیز درست و درمان و قابل اعتنا بیرون بیاید. برای آدمهای متوسط مثل من این چیزی که به اسم استعداد ادبی شیاف میکردیم دردی را دوا نمیکند، آبی ازش گرم نمیشود. بچه باید استعداد فیزیک داشته باشد، یا فوتبال، یا پدرسوخته‌بازی.

حالا بعد این همه سال دوباره همان گرفتاری آمده سراغم، هفته‌ها میگذرد و این وبلاگ آپ نمیشود (نمیشود که نمیشود به تخمم که نمیشود) دست و دلم به نوشتن نمیرود، هر بار که با دست و دلم (و البته کون گشادم) رایزنی کردم و راضیشان کردم که به نوشتن بروند گره شروع افتاد توی کارم و بعد کلن بی‌خیالش شدم. یبوست طبع مانع از هر گونه آفرینش میشود. فکرش را که میکنم می‌بینم هر چه میگذرد حرفهای کمتری برای گفتن دارم یا اگر بخواهم دقیقتر بگویم حرفهای کمتری برای به اشتراک گذاشتن (اگر به جای پرفسور دکتر شریعتی بودم با این همه حرفهایی که برای نگفتن دارم حسابی سرمایه‌دار میشدم) توی دنیای واقعی هم اوضاع به همین منوال است. مدام از تعداد آدمهایی که توانایی هم صحبت شدن باهاشان را دارم کاسته میشود (دقت کنید که عرض کردم از تعداد آدمهایی که من توانایی همنشینی با آنها را دارم نه آنها با من). خب این جریان نه ناشی از خاص بودن است و نه امتیازی برای آدم محسوب میشود کسی هم نمی‌آید بگوید بفرما این جایزه‌ی مردم‌گریزی‌ات. این یکی هم میرود توی فهرست بگایی کنار چیزهایی مثل افتادن توی سرازیری پیری، بی هدفی و ایرانی بودن قرار میگیرد.

راستش من زیاد وبلاگ نمیخوانم ولی به این نتیجه رسیده‌ام که درصد بالایی از وبلاگ‌نویس‌های قابل خوانده شدن کسانی هستند که در ایران زندگی نمیکنند. انگار کیفیت زندگی در خارج(!) طوریست که آدم حرفهای بیشتری برای گفتن پیدا میکند. اصلن لامصب‌ها مزخرفات شخصیشان هم خوب است. اینجا یکی از مهمترین چیزهایی که میشود در موردش نوشت مسائل سیاسی‌ست که این نوع نوشتن دیگر عنش در آمده، خود من در یکی دو سال گذشته مقدار زیادی از عنش را شخصن در آوردم. به زعم من یک وبلاگ خوب یک وبلاگ روزمره‌ی خوب است (یک وبلاگ‌نویس خوب هم یک وبلاگ نویس مرده است) وبلاگی که مربوط به مسائل شخصی نویسنده باشد و و این مسائل پتانسیل نوشته شدن را داشته باشند. خب این قضیه برای بیشتر ماها منتفی‌ست. خود من چه چیزی در این زندگی‌ام اتفاق میفتد که برای مخاطب جذاب باشد؟ بله، هیچ چیزی. چون زندگی در اینجا مثل حرکت پاندول ساعت یکنواخت و کسل کننده است. البته یکنواختی‌اش از جنس یکنواختی زندگی سوییسی نیست. بحمدلله هر روز نوسانات بازارهای ارز و طلا و احتمال وقوع جنگ تن و بدنمان را میبرد روی ویبره ولی این موضوعات هم جزو چیزهایی هستند که عده‌ای توی شبکه‌های اجتماعی به سختی مشغول در آوردن عنش هستند و هیچ نیازی به اسکی اضافی ما حس نمیشود. این است که تنها راه باقی مانده مهاجرت است بله مهاجرت. من قول میدهم اگر روزگاری از این خراب شده جستم بهترین پستهای تاریخ بشریت را برایتان توی این وبلاگ بنویسم. هدف شما از مهاجرت چیست؟ نوشتن پستهای بهتر و آپ کردن روزانه‌ی وبلاگ برای رقم زدن لحظات مفرح و شاد برای هموطنان در اقصا نقاط دنیا بویژه کسانی که در میهن پهناور اسلامیمون زندگی میکنن.

حالا در کنار همه‌ی اینها یک دسته از وبلاگ‌نویسان خارج نشین هم هستند که همیشه بساط چس‌ناله‌شان به پاست، بنده تمایل زیادی دارم که این دسته را با لگد بزنم. آخر آقا جان این یکی را بگذارید به عهده‌ی ما، ما روی این جریان تعصب داریم، آن را تپه‌ی نریده‌ی خودمان به حساب می‌آوریم، تخصصش را داریم، شرایطش را داریم، پتانسیلش را داریم، این ژانر حق ماست، عشق ماست، سهم ماست. بگذارید هر کس کار خودش را بکند. شما بروید توی بار آبجویتان را اماله کنید، با شلوارک بشینید روی صندلی کافه پیاده‌رو و قهوه‌تان را بنوشید و بعد همینها را بیایید بکنید توی چشم و چال ما، خرده‌کاریهای چس‌ناله و اینها را هم بدهید دست ما تا دستمان راه بیفتد تا روزی که انشالله ما هم به شما ملحق شویم و همگی برای سلامتی هموطنان و آزادی وطن می بزنیم. 

پ ن: توی وردپرس یک وبلاگ ساختم. آدم باید کلن مهاجرت کند چه در زندگی مجازی چه واقعی. هنوز به آنجا عادت نکرده‌ام و چم و خم کار دستم نیامده. تا وقتی که وارد بشوم به طور همزمان هم اینجا مینویسم هم آنجا . اگر این وبلاگ را از فیدخوان دنبال میکنید آدرس آنجا را اضافه کنید:

http://siniorzambi.wordpress.com/

نظرات 18 + ارسال نظر
بانوی اسفند یکشنبه 9 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:40 ب.ظ http://avirgin.blogfa.com

آقا جان، منم موافقم
باید بار زد جمع کرد رفت

حالا چه دنیا مستطیل، چه غیر مستطیل

مهدی دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:26 ق.ظ

خواندیم، فرحناک شدیم؛ از این ایده‌ی مهاجرت اما خوشمان نیامد.
حالا بسم‌الله...

اولن شما کدوم مهدی هستین قربون؟
بعدم مهاجرت خوش اومدنی نیست، ضرورته. مجبوریم میفهمی؟ مجبور

مهدی خودمون دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:17 ق.ظ

من مهدی خودمونم صادره از قلات
آقا بری هم مث تارکوفسکی ناستالجی خفه‌ت می‌کنه.

ها شاید. ولی ننگ بهتر از این زندگی مرگبار است

مَسکوری چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:36 ب.ظ http://www.cheltikkeh.blogfa.com

منم به عنوان کسی که گَند ماندن و نرفتن و شعارهای صد من یه غاز رو درآورده می گم که مجبوریم...اصلاً توپ و موشک الساعه توی مخ ما داره دَر می شه.یه پست شروع شیرین گذاشتم اخیراً توی وبلاگم که یه جورایی می خواستم به قول شما بگم مجبوریم...مجبور

جاسم پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:01 ق.ظ http://soheil2001.blogfa.com/http://

سلام داداچ..............
ایشاللاه به سلامتی تشریف ببرید ............بعدشم ژانر نو مبارک !!!

سلامت باشی
ژانر خودتونه

جاسم پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:02 ق.ظ http://soheil2001.blogfa.com/http://

سلام آقا مهدی صادره از قلات ...............بوس

مهدی پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:23 ب.ظ

به این جاسم بگو با من از این شوخی‌های ناموسی نکنه‌ها!

مهدی خودمون پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:26 ب.ظ

آقا جاسم من عذرخواهی می‌کنم. الان رفتم وبلاگتون رو دیدم تازه شناختم. ارادت دارم آقا.

محسن جمعه 14 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 03:27 ب.ظ

به قول یه دوست هممون دچارِ ایستاده مُردَنیم ...

فر جمعه 14 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 06:29 ب.ظ http://www.far992.blogfa.com

یه وسطای متنت که رسیدم داشتم فکر میکردم یکی دیگه از وبلاگهای به درد بخور هم بی خیال نوشتن شد .. البته این فکر خیلی بهتر از فکر قبلی بعد از اون همه تاخیر عجیب و غریب بعد از نوشتن پست قبل بود.. .
تو اون یکی وب ،نظر گذاشتن یه طوریه.. نوشته ی آدم خوب مشخص نیست که چی داره مینویسه.

یعنی فکر کردین گرفتنم؟!

فر شنبه 15 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:38 ق.ظ

آره

مهدی خودمون یکشنبه 16 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:54 ب.ظ

این حرفای بی‌تربیتی‌رو نمیشه از نوشته‌ت جدا هم کرد... اما درکل باحاله؛ می‌خونیم، می‌خندیم!
برادر بری خارج انم دیگه از توت درنمی‌آد. هرچند این حرف قطا یاد وزیرو تو زندگی دیگران می‌ندازتت. باوجود این نویسند‌ه‌های او فیلمو هم نرفتن. او طرف که خودکشی کرد او یکی هم که زنش... ولی خودش نشست نوشت.
به نظر منم زندگی کردن برای نوشتن چیز به قول تو تخمی‌ایه. اینایی که رسالت نوشتن به حال و روز سیاهی انداختتشون از تو نوشته‌شون هم چیزی درنمیاد. باید زندگی بکنی، که البته اینجا دوستان مستحضرن که زندگی تنها هم سخت‌تر از قبل شده...
باوجود این، من معتقدم که آدم مهاجر بدبخت‌تر از آدم به‌فنارفته‌ی مونده‌است. به‌خصوص آدمی که شغلش وابسته به چیز کلی‌ایه که بهش می‌گن فرهنگ. "همنوایی شبانه..." باحاله اما نوشته‌ی خوبی درباره‌ی مهاجران. من از رضا قاسمی همی رو فقط خوندم ولی از لحاظ نظری فک نمی‌کنم دیگه تا خیلی وقتی ما بتونیم مخاطب نوشته‌هاش باشیم. یعنی بعد از گفتن حال و هوای مهاجرا برای ما دیگه باید چیزاش رو برای همو مهاجرا بگه.
خلاصه برادر، این تراژدی‌ای که ما توشیم راه حلی به اسم "مهاجرت" هم نداره. می‌مونه فقط می‌گساری... که اونم مزه‌ی لوطی خاک وطنه!
حالا دوستان عزیز می‌تونن برآشفه بشن و به این ناسیونالیست افراطی فحش بدن.
من‌الله توفیق

خب میدونم که شعار نمیدی واسه همین جوابتو میدم. متاسفانه یا خوشبختانه همونقدر که تو به خاک و وطن و این حرفا اعتقاد داری من ازشون گریزانم و در واقع برام بی معنی هستند. شاید اگه بخوام بگم نظرم در این مورد به چی نزدیکتره "جهان وطنی" گزینه‌ی مناسبی باشه (یه نوبت اگه یادم بمونه در این مورد مفصل خواهم نوشت) و کوچکترین اعتقادی به موندن و سوختن (و اگه پا بده ساختن) ندارم. من قراره فوقش ۳۰ سال دیگه زندگی کنم و فرصت برای این بچه خوشگل بازیا ندارم.
صحبت راجع به "زندگی دیگران" به درازا میکشه احتمالن ولی در مورد رضا قاسمی باهات موافق نیستم اگه خواستی پی دی اف وردی که بره ها میخوانند رو هم بهت میدم که یه کتاب دیگه هم ازش خونده باشی! بهتره یه شاهد دیگه برای مدعات پیدا کنی رفیق ;)

مهدی خودمون سه‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:30 ق.ظ

یادم میاد بچه بودیم یه فیلم خارجی تلوزیون گذاشت که بچه‌ها توش سوار یه سفینه‌یی شدن و رفتن فضا. حالا با سرعت نور رفتن یا هرجوری، زمانی که بر اینا می‌گذشت با زمین یکی نبود؛ ینی تو زمین ملت، از جمله ننه‌بابا و بچه‌های هم‌بازیشون، پیر شدن ولی اینا هنوز جوون، بلکم بچه مونده بودن... ای وسط یه‌مشت عاشق و معشوق تین‌ایجری هم بودن که یکیش مثلاً رفته بود فضا، حالا که اومده بود زیدو چروک خورده بود و شده بود سن ننه یا باباش! (واضحه که اینا رو الان فهمیدم چون اوموقع کانال یک وطنی اینا رو سانسور کرده بود و عقل ما هم اقد مث الان ای مسائل رو اجتهاد نمی‌کرد). به‌هرحال، می‌فهمی که الان تمثیل آوردم. ینی به نظر من قصه‌ی مهاجرت همینه: رفتن به جایی که با این جهان سوم اختلاف ساعت داره. (تفاوتش با تمثیلو اینه که غرب همون جای خوبیه که زمانش از ما جلوتره با این تفاوت که جوونی و شادی هم همون‌جان مثلا. ینی برخلاف تمثیلو ماندگان در شرق همون عقب‌مونده‌های پیرن). با این مقدمه نظرم رو به دو بخش تقسیم می‌کنم:
1- حدود زندگی چیه؟ سوال بسیار پیچیده‌ایه، قابول نداری؟! یه آدمی اجتماعیه؛ با مردم رابطه داره؛ در تعریف شرقیش، با فک و فامیل، یا حداقل با شرایط فعلی ما که یه‌کمی پیشرفته‌تر از قبله، با خانواه‌ی درجه اول خودش فقط می‌جوشه و اینا. خب این آدم می‌تونه بره خوش باشه. یه کلاسی هم به بروبچز اضافه کنه. یه امکان تفریح تو خارج هم بهشون بده و قس‌علی‌هذا. اما اون دیگه رفته و آوت شده. ینی هر ملاقات مث ملاقات همو بچه‌های فضارفته با معشوق پیرشده‌ن. رفتی دیگه رفتی. بودن ینی قاطی بودن با روزهای آدما. دیدی آخر دوره‌ی آموزشی، یا آخر دوستی‌هایی که اتفاقی در یک حادثه پیش میاد آدما در یک فضای جوزده به هم شماره و ای‌میل و اینا می‌دن و بعدش می‌ره که بره. طرفی که نیست و از ترکیدن مثلاً لوله‌ی خلا در فلان روز خونه خبر نداره دیگه جزئی از اون خونه نیست. قصه کوتاه، می‌‌خوام بگم رفتی دیگه پر. خب به خصوص وقتی عاطفه‌ی شدیدی از نوع پدر/مادری درکار نباشه، نبودن و خبر نداشتن از لوله‌ی خلا نه برای این‌ور و نه برای اون‌ور فاجعه نیست؛ صرفا اینه که این بخش از زندگی دیگه وجود نداره. حالا این‌که چی بدست میاد و کدوم بخش تقویت می‌شه تا جای این رو پر کنه دیگه بحث خودش رو داره.
شاید بگی این هم‌جوشی خانوادگی برای همه نیست و می‌تونه اصلا قابل بحث نباشه. یا این‌که روابط در دنیای جدید نه نسبی بلکه ایجادیه و این نوع ایجادیش متمدنانه‌تر هم هست. اول این‌که قبول ندارم که کاملا روابط نسبی بتونه محو بشه. حتی تو چین هم رابطه‌ی نسبی پدر/مادر فرزندی هنوز برقراره (اخیرا تو اخبار آمده بود که یه قانونی دیدار بچه با والدین تو چین رو اجباری کرده!!) نمی‌خوام قضیه‌رو کلی‌ش بکنم (اگرچه تو از جهان‌وطنی گفتی که یه امر کلیه)، به هرحال این نسبت رو باید پاک کنی وقتی رفتی. شاید بشه گفت که این وزنی توی زندگی آدم نوعی‌ای که تو سراغ داری نداره، باشه، ولی من می‌گم همین آدم نوعی که تو می‌گی، قضایای دیگه‌ای براش وجود داره که با تمثیل همین روابط نسبی می‌شن و یه بخش اجتماعی برای اون آدم به حساب میان و با رفتن اون بخش پاک می‌شه. قصه‌رو برای شما و مخاطب باهوش آشنا به بحث، کوتاه می‌کنم. رابطه‌ی نسبی به زبان، محل‌ها، جک‌ها، اتفاقاتی که مفاهیم اولیه و مابقی مفاهیم رو تو مغز درست می‌کنن، و... گسترده می‌شه. جویس رفت فرانسه که وطن مشترک ادبیاتیا بوده ... ولی دوبلینی‌ها و اولیس و چهره مرد هنرمند قصه‌ی دوبلین و اون شخصیت/آدم/سوژه/خودش در دوبلینه. شاید بگی خب اونم رفته، اما این رفتن ترک کردن نیست که. اونم مث تو ظاهرا مجبور بوده اما تفاوتش اینه که تو می‌گی تعلقی به کلیتی به اسم وطن نداری، جهان‌وطنی. به نظر من که چیزی مثل جهان‌وطنی، انسان کلی و اینا وجود نداره. انسان جهان‌وطن، انسان بی‌وطن و تنهان و انسان کلی و بین‌المللی هم که بعید می‌دونم تو بگی وجود داره. آدمی که ارتباط نمی‌تونه بگیره، این‌جا و اونجا جفتش تنهان. نگو اینجا هیچ آدمی نیست که بتونی ارتباط بگیری و اونجا آدم هست و تو هم می‌تونی ارتباط بگیری. شاید فقط فرقش این باشه که اونجا روش‌های گذران تنهایی آزادانه‌تر دراختیاره. می‌تونی بگی خب قضیه رو سختش نکنیم، بابا 30سال از عمرمون با اغماض مونده بریم یه زندگی‌ای بکنیم، گور پدر وطن و جهان‌وطن و ادبیات و از این خزعبلات! به نظر من آدمی که می‌گه "سختش نکنیم و اینا..." وبلاگ جدی نمی‌نویسه، دیر آپ کردن این وبلاگ جدی سوژه‌ی نوشته‌ی بعدیش نمیشه... خودش رو می‌بنده زیر یه کامیون و از قرقیزستان و ترکستان و اینا خودش رو می‌رسونه یه جایی و حالا به هر بدبختی یه پناهندگی سیاسی می‌گیره (قبول دارم که موارد نقیضش هم هست). بگذریم. دوم:
2- چرا ما از غرب خبر داریم؟ تمثیل: یه انیمیشن آموزشی از تلوزیون پخش می‌شد (علاقه به تلوزیون وطنی رو توجه می‌نمایی؟!) که بابا به بچه‌ش با تمثیل یاد می‌داد این‌که راننده‌ها هی از این لاین به اون لاین می‌رن تا از میون ماشینای دیگه راه به‌در ببرن و برن و بدین‌وسیله می‌رینن تو وضعیت ترافیک، مث اینه که سر سفره‌ی مهمونی هی جات رو عوض کنی و خودت رو برسونی به جایی که غذای بهتری هست. تصدیق می‌کنی که این کار بدیه، در همان غرب محبوب هم به تمدن نزدیک نیست؛ طبیعت ثانویه که نبودش اینجا شده باعث همه‌ی اون مشکلایی که ان برخیش رو هم به قول خودت، تو همین وبلاگ خودت درآوردی، یه بخشی از سبک زندگی‌ایه که تو می‌خوای بهش مهاجرت کنی. آقا ما در جهان سوم به‌سر می‌بریم و همچون انگلی مواد تولیدی غرب بهشت ازجمله لپتاپ و اینترنت را داریم مصرف می‌کنیم و در عوض به طبیعت و البته فضای فرهنگی جهان ان بازپس می‌دهیم! ازقضا از تو همین وسایل غرب‌داده فرصتش برامون پیش اومده که ببینیم اونجا چه‌خبره حالا برامون طبیعی به‌نظر میاد که برونیم و بریم تو اون لاین بهتر. شاید خیلی به قول تو بچه خوشگل‌بازی به‌نظر بیاد، اما من واقعا یکی از وجوه زندگی برام همینه که تو موقعیتی قرار ندم خودم رو که بهم بگن: "این ان چون دید اینجا بهتره پا شد اومد اینجا جل شد"! واقعا این نوع کلاس کار حفظ کردن برام مهم‌تر از بعضی چیزان. حتما اون‌جا کسی تو خیابون نمیاد یقه‌ت رو بگیره بگه کاکاموسیای شرقیِ ان و اینا، ولی همین‌که این درک برای من وجود داره، حتی اگه از روی بلاهت، ینی قضیه برام واقعیه. صرف دونستن از وجود یه لاین خالی‌تر برای آدم حق نمیاره... شاید باز هم بگی سختش می‌کنی و 30 سال عمر مونده و اینا... ولی بازم آدمی که به این مسائل فکر نمی‌کنه خودش رو می‌بنده زیر تریلی و میره به "هر آن‌کجا که باشد به‌جز این سرا، سرایش".
والسلام و علیکم و رحمة‌الله و برکاة

پ.ن.: چه‌قد حال می‌ده وقتی یه جای عمومی می‌نویسی "ان"!

چند تا نکته:
۱- چرا کامنتاتو بدون لهجه نمینویسی تا چار تا علاقه‌مند دیگه هم بتونن استفاده کنن؟ نکنه این هم جزئی از عشق به وطنه که به صورت تعصب روی لهجه نمود پیدا کرده؟! مگه نه اینکه توی جاهای عمومی باید از زبان رسمی و بدون لهجه استفاده کرد؟
۲- چرا یه وبلاگ نمیزنی وقتی که این همه وقت میزاری برای یه کامنت نوشتن؟ اون وقت میتونی لذتهای بیشتری هم از گفتن عن و بدتر از اون ببری!
۳- من دوست دارم جایی زندگی کنم که بهم خوش بگذره یا دست کم سخت نگذره و اگه اونجایی که توشم این شرایطو نداشته باشه ترجیح میدم برم یه جای دیگه، منظورم از جهان وطنی تقریبن این بود. حالا اینکه این ناشی از کون گشادیه یا هر چی برام مهم نیست. من هم ایرانو بعنوان وطنم دوست دارم همونطور که شیرازو به شهرای دیگه ترجیح میدم ولی به شدت معتقدم که مردمان اینجا بدجوری فاسد و اصلاح ناپذیر شدن و هر چی میگذره طبعشون پست تر میشه. من نگاه از بالا به پایینی ندارم و حواسم هست که خودمم یکی از همین آدمام ولی تحمل همین آدمای دور و برم روز به روز سخت تر میشه و فک میکنم قبل از اینکه به نسل کشی اعفقاد پیدا کنم باید شرمو از وسط این بدبختا بکنم!

مهدی خودمون چهارشنبه 19 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:02 ق.ظ

1- راس می‌گی. چون مخاطب یادداشت تو بودی روم نشده با لحجه‌ی رسمی صحبت کنم!
2- والله یه وبلاگ درست کردم، اسمش رو گذاشتم "وبلاگ" یه چیزی تو مایه‌ی همون "نیوفولدر" دیگه تو تا آخرش بخون که چرا چیزی توش نوشته نمی‌شه!
3- بودن یا نبودن، مسئله این‌قدر پیچیده می‌شه وقتی بهش گیر می‌دی... صحبت دور و درازی برمی‌انگیزه.
4- خب این یادداشت منم می‌زدی تو وبلاگت تا منم معروف بشم! ؛)

۲- :))))) آدرس بده خب بریم وبلاگ خالیتو ببینیم لاقل
۴- اگه میزدم چار تا مخاطبم که داشتم میپرید!
۵- چرا واسه پست جدیدم کامنت نمیزاری؟ میترسی؟!

مهدی خودمون چهارشنبه 19 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:43 ب.ظ

5- ترس که سر جای خودش؛ اون نوشته غیر از این‌که برام جالب نیست، ضعیف هم هست.

سلیقه نداری دیگه

مهدی خودمون چهارشنبه 19 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:59 ب.ظ http://www.amensad.blogsky.com/

وبلاگ

جاسم پنج‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:06 ق.ظ http://soheil2001.blogfa.com/http://

سلام بر جناب سبنیور و اقا مهدی عزیز.......
شاعر میگه :
الا یا ایها الساقی...................( پرسیدی ؟)‌ اگر نه که مصرع دومش کماکان ناقص میمونه !!!!!

:))) نع

ونوس چهارشنبه 8 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:57 ق.ظ

سینیور کجا ایشالا؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد