تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

خری در میقات (سیزن۲)

سفر معنویمان از میدان بهمن شروع می‌شود، تا آنجا که میشد سعی کرده‌ایم ریخت و قیافه‌مان از تیپیک عمله‌ها به سمت توریست‌ها میل کند، من کفش آل‌استار(یک اشتباه احمقانه)، جوراب سبز یشمی کلفت که به سبک کوهنوردها روی پاچه‌ی شلوار کشیده شده، شلوار شکاری، ژاکت یشمی که مثلن با جوراب ست شده، عینک تیره و کلاه نقاب‌دار پوشیده‌ام. یک کوله‌پشتی روی کولم است که یک پتوی نازک لوله شده را لای بندهای بالای آن جا داده‌ایم، درست مثل برادر مرموز دختری به نام نل. از شهر که بیرون میرویم از شر نگاه سنگین آدمها خلاص میشویم. چند تا پسربچه که خرما میفروشند دوره‌مان میکنند. سه جعبه خرما میخریم و به سختی میچپانیم توی کوله‌هایمان. مهدی یک خط تالیا دارد، در آخرین نقطه‌ای که تالیای تهران آنتن میدهد اتراق میکنیم تا مهدی باقیمانده‌ی شارژش را تمام کند، این آخرین حلقه‌ی ارتباطمان با دنیای بیرون است که قطع میشود. توی فاصله‌ای که مهدی دارد به امور احساسی‌اش میرسد من زیر آفتاب بی‌رمق آخرین روزهای زمستان چرت میزنم، یک بار که لای پلکهایم را باز میکنم می‌بینم دارد نماز میخواند،‌ کم‌کم باید نگرانش شوم ولی خب طبیعی‌ست که آدم در برهه‌هایی از زندگی‌اش دست به دامان ماوراء الطبیعه شود(چه پارادوکسی). بعضی چیزها اثرشان را مثل دستمال کاغذی جامانده در جیب لباسی که توی ماشین لباسشویی انداخته‌ای در زندگی آدم می‌گذارند، دستمال پودر و نابود شده اما هر تکه‌اش به یک لباس چسبیده و باید برای جدا کردنش کلی بدبختی کشید. هر چقدر هم که بی اعتقاد باشی بالاخره یک جایی دم به تله‌ای که از بچگی توی خانواده و مدرسه و تلویزیون برایت پهن کرده‌اند میدهی. موقع خودارضایی احساس عذاب وجدان و ترس از کور شدن همه چیز را کوفتت میکند، یا به محض روبرو شدن با یک موقعیت دشوار، بیماری لاعلاج، گرفتن نمره و برای برد تیم ملی از پر و پاچه‌ی ائمه‌ی اطهار آویزان می‌شوی. حالا بالای سرم دانشجوی دکترای زبانی را میدیدم که برای باز کردن گرهی که در مسائل عشقی‌اش افتاده بود دست نیاز به سوی آسمان بلند کرده. چنگ زدن به موهومات محصول نادانی و یا احساس ناتوانی‌ست و چه کسی است که در زندگی‌اش احساس ناتوانی نکرده باشد؟ خود من آخرین نمازم را در دوران راهنمایی خواندم اما خب، آخرین بار کی احساس ناتوانی کردم؟ همین دیشب که توی اتوبوسی که بخاری‌اش خراب بود از سرما می‌لرزیدم. دائم داشتم خدا خدا میکردم که زودتر برسیم، حتا حاضر بودم اگر خدا مرادم را بدهد و گرم شوم روزه هم بگیرم یا شله‌زرد هم بزنم یا سر ۴۰ تا کافر را از بدنشان جدا کنم.

مهدی از قبل از روی نقشه همه‌ی مقصدها و مقدار راهی که باید هر روز برویم را محاسبه کرده. تفاوت یک آدم هردمبیل و الله بختکی با یک مغز حسابگر (یا شاید محافظه‌کار ) همینجاها معلوم میشود، اگر دست من بود احتمالن انگشتم را توی دهانم میکردم و بیرون می‌آوردم تا جهت باد مشخص شود و بعد میگفتم از این طرف برویم. میزان راهپیمایی روزانه هم که بستگی به کالیبر وقت کونمان داشت. برای ناهار یکی از جعبه خرماها را باز می‌کنیم. حالا جدا از اینکه امکان حمل غذا برایمان وجود ندارد و مسائل دیگر یک جورهایی جو معنوی ما را گرفته و از این ساده‌زیستی و پشت کردن به لذتهای گذرای مادی حال می‌کنیم. تنها مورد تجملاتی سفرمان یک باکس سیگار مارلبروی قرمز اصل است که از طریقی به من رسیده و با خودم آورده‌ام. برای ناهار روی یک تپه می‌نشینیم، خرما سق میزنیم و پشت‌بندش سیگار ماربرو میکشیم تا وضعیت پارادوکسیکالمان کامل شود، دو تا آدم لامذهب در راه یک سفر زیارتی با غذای قدیسین مذهبی و سیگار اشراف بورژوا. در حین خستگی در کردن هر از گاهی باد شکمی هم بیرون می‌دهیم و هارهار به این شیرین‌کاریمان می‌خندیم. این جفت و جور کردن تفریحات سالم در شرایط سخت و بی امکاناتی هنری‌ست که تنها در خون پاک و خلاق آریایی جریان دارد و بس. بیایید همگی دعا کنیم که خداوند هیچگاه نعمت گوزیدن و شاد شدن را از هیچ ایرانی در هیچ کجای دنیا نگیرد آمین. 

هر چه می‌گذرد روح سفر بیشتر ما را در بر میگیرد و کمتر حرف می‌زنیم. از هدفون و هندزفری و این مسخره بازیها هم خبری نیست. کویر است و جاده و سکوت، و تفکر. من به این فکر می‌کنم که آخه این چه گهی بود که خوردی، الان نشسته بودی توی خانه، آجیل میخوردی و به سریال‌های طنز تلویزیون لبخند ملیح میزدی. مهدی هم از قیافه‌اش معلوم است که به چیزهای خوشایندتری فکر نمیکند، شاید دارد آرزو میکند که کاش نیت کرده بود مثل آدم با اتوبوس به قم برود و حاجتش را از بی‌بی معصومه بگیرد. طرفهای عصر به مقعد امام میرسیم و وارد آن می‌شویم. هیچ چیزی در این دنیا بی حکمت نیست، لابد حکمتی دارد که عده‌ای از مردم می‌روند مسافرت، توی هتل هیلتون اقامت میکنند، عصر میروند دیسکو و شب معشوق حوری اندام را که مست و پاتیل است بغل میزنند می‌برند روی تخت دو نفره‌ی هتل که فنرهای محکمی دارد پیاده میکنند، کفش‌هاش را از پایش در می‌آورند، دوش میگیرند و آرام میخزند زیر پتویی که حرارت تن محبوب گرمش کرده (سناریوهای هات‌تر و مطلوب‌تری هم وجود دارد که می‌گذریم). آن وقت یکی هم باید اولین شب مسافرتش را توی مرقد رهبر مسلمین جهان و زیر چادر دو نفره با همسفر گردن کلفت کله‌تراشیده‌ای سر کند که پاهایش از صبح توی پوتین سربازی بوده. 

بعد از بازدید از دستشویی‌هایی که می‌گویند از جاذبه‌های توریستی مرقد امام است دست به کار برپا کردن چادر می‌شویم. چادر ما از این چادر سوسولی‌های رنگی که ظرف ۳ دقیقه سر هم می‌شوند نیست، چادر اصیلی‌ست با میخ و طناب و ستون که توی بادهای آنجا نعمتی‌ست. به جز ما تعداد زیادی *زائر* (!) دیگر هم هستند که ترجیح داده‌اند شب عیدشان را در مقعد سپری کنند. دیدن این که در حماقت تنها نیستی التیامی‌ست برای دردهای آدم. شب اول قرعه‌ی خوابیدن توی کیسه خواب به نام من می‌افتد و این آخرین باری‌ست که میتوانیم درست و حسابی از آن استفاده کنیم، زیپ کیسه خواب موقع کشیدن می‌شکند و عملن کارایی‌اش را بعنوان کیسه خواب از دست می‌دهد و تبدیل به یک زیرانداز بالقوه میشود.

                                                                       تو بی کانتینیو...


نظرات 13 + ارسال نظر
مهدی خودمون شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:23 ق.ظ

کی معلوم می‌شه این "خرِ در میقات" کدومشونه؟!

فعلن که یه کاری کردم توش موندم. میترسم مثنوی ۷۰ من بشه

سپید یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:29 ق.ظ

من عاشق اون نماز خوندنشم ..خودمم نمیدونم چندتا 40 روزه که چله نشستم..برای عشقم خب البته! تو این دنیا هیچی دردناک تر از به ماورا متوسل شدن آدمای لامذهب نیست ... خدا.. اگه باشه ینی دلش نمیسوزه؟ :|

بقیش رو خب زودتر بنویسین :))

مهندس بخت برگشته یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1391 ساعت 02:57 ب.ظ

ادامه بده سیینیور زیاد منتظرمون نذارررررر.....

شما همون نذار معمولی بگینم ما میگیم چشم مهندس. نیازی به این همه ر نیست

جاسم یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1391 ساعت 08:26 ب.ظ http://soheil2001.blogfa.com/http://

سلام اوسو..........
بابا جون نمودیمون تا این چند تا خط رو بنویسی !!!..................فکر نمیکنی همه خوانندگانت منتظر بقیه سفر نامه هستن ؟ ...............خره چی شد ؟!!!

جاسم جان باور کن درگیر یک سری مشکلاتم که نوشتن رو برام سخت میکنه ولی چشم قسمت بعدیو زودتر مینویسم

مهدی 13 دوشنبه 25 دی‌ماه سال 1391 ساعت 06:20 ق.ظ

من هر سری با یه اسم میام!یادم نیست دفعه قبلی چی بودم!حسش نیست برم نگاه کنم خلاصه ما دنبالت میکنیم!
این داستان دست به خشتک ائمه شدنم ید طولایی داره تو خون آریاییمون!!!!بشخصه در عین کافری چنان مسلمون شدم و متوسل به ائمه اسهال که پشمام ریخته خودم!البته مال سالای قبل!
این دفعه دیگه زودتر بروز شو کاکو!
تا بعد

مرجان . در جستجوی خویشتن . چهارشنبه 27 دی‌ماه سال 1391 ساعت 03:41 ب.ظ http://marjancomrade.wordpress.com/

هیات منتظران

مهدی خودمون چهارشنبه 27 دی‌ماه سال 1391 ساعت 06:37 ب.ظ

یک پسنهادی دارم برات:
ببین این نوشته و بقیه‌ی نوشته‌هات همه قابل خوندن هستن. ینی طنز، حرفای باحال، و موضوع‌هایی که خودشونم باحالن باعث می‌شه آدم تا آخرش بره. آما، اگه می‌خوای به قول خودت مثنوی هفتاد من نشه، باید سیستم همینایی که می نویسی رو یه جوری بچینی که در تناظر با یه قصه باشه. ینی خلاصه قصه باشه، با شروعش، مشکلش، شخصیتاش و قس علی هذا! این کار بسی سختیه به قول ممد. ولی این به قول ممود «قدم آخر در موفقیت این ملته تا به قله‌های غنی برسه»! ینی اگه این کار رو تونستی بکنی دیگه از ژورنالیست به قصه‌نویس یوهو تبدیل می‌شی برادر!

والا اینکه مثنوی هفتاد من بشه فکر نمیکنم تناقضی با قصه بودنش داشته باشه فقط زحمت نویسنده‌ی تنبل رو بیشتر میکنه. اونجا که گفتی خلاصه قصه باشه منظورت اینه که حلاصه‌ی قصه باشه یا کلن قصه باشه؟ چون تا اونجا که یک مرتبه نویسی بدون ویرایش اجازه میداده سعی کردم این مطلب صرف گزارش نویسی نباشه، حالا نمیدونم چقدر موفق بودم کما اینکه بازخورد نسبتن خوبی داشته

مهدی خودمون چهارشنبه 27 دی‌ماه سال 1391 ساعت 06:43 ب.ظ

این جمله از قول دانای کل سفرنامه که با شخصیت اول هم مقارنه گفته شده: «چنگ زدن به موهومات محصول نادانی و یا احساس ناتوانی‌ست». حالا این حکم کلی عطفیه یا انفصالیه؟ ینی چنگ زدن به موهومات (منظور متافیزیک بوده به معنای اخص اینجا، که البته مشتمل بر معنای اعممش هم می‌تونه باشه، فرقی هم نداره) ناشی از نادانی «و» ناتوانیه (هردوی این‌ها)، یا ناشی از نادانی «یا» ناتوانیه (یکی از این‌ها)؟

انفصالیه برادر به زعم من. بعنی در اینجا منظور یکی از اینها بوده

دختر سر به هوا شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 04:34 ب.ظ http://http://yaddasht88.mihanblog.com/

بس طولانی...!

اینکه همه اش کویر بود و هیچ راه ارتباطی ای به دنیای بیرون نداشتید!! و از نگاه سنگین آدمها خلاص شده اید!! چیز خوب و ملسی بوده! دنبال یه همچین جایی هستم ناکجا آباد..!

سپید پنج‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 01:24 ب.ظ

دهه فجر(!) رسیده؛ قاعدتن این داستان باید تموم میشد تا حالا که ازین به بعد سریالای مناسبتی داشته باشیم :D

فرانک شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 08:55 ق.ظ

ای بابا هنوز هم که ننوشتی؟؟؟؟؟ ما رو همینطوری تو معرقد ;)
امام ول کردی رقتی کجا؟؟؟؟

مینویسم مینویسم

مهدی خودمون یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 06:19 ب.ظ

قصه ساختن مثل ملودی ساختن بسی سخته به نظرم. ینی یک زنجیره‌ی جدید دلنشین، چیزی که قبلا نبوده باشه. رویدادها ساختار زنجیری و فضایی دارند؛ مثل این‌که من بلند شم از تو هال برم آشپسخونه یه بیسکوتی بردارم... یه زنجیره‌ای از اتفاق‌ها. بعضی رویدادها حالا بگیم مهمتر هستن؛ مثلا تاثیری که تو محیط، سطح هیجان، تصمیم‌گیری و ... می‌ذارن قوی‌تره، مثلا یه تصادف یا مجموعه‌ای از عناصر دیداری، شنیداری، ذهنی که تو یه ساختار فضایی رویداد تصمیم برای ازدواج رو ایجاد می‌کنن. اما، صرف روایت این رویدادها "قصه" نیست به نظرم. توی قصه یه اتفاقی می‌افته که رویداد رو تبدیل می‌کنه به چیزی که میشه برای سرگرمی همه، نه تنها کسانی که ضرورتاً حرفای آدم رو گوش می‌کنن، مثل رفیقای یه محفل و اینا، بلکه همه بهش گوش می کنن. می‌شه ترجمه‌اش کرد چون یه ملودی یه مایه‌ی جدیدی خلق شده. فرزانه طاهری دباره‌ی داستانای کارور گفته بود که «هیچ اتفاقی نمی‌افته در طول داستان، اما تموم که می‌شه انگار یه جای کار یکی با پتک زده تو سرت» (نقل به مضمون، پشت جلد مجموعه داستان‌های کارور، نشر مرکز). والله منم نمی‌تونم توصیفش کنم. حالا این رویداد سفر پیاده و ملزوماتش، ینی شخصیت‌هاش و اتفاقای جالبش، و همه‌چی مهیاست ولی باید از این حالت روایت رویداد خارج بشه. باید نقطة ی شروع نقطة ی شروع قصه باشه و شخصیت‌ها و فضاها در اون قصه باشن که معنی می‌گیرن. این توصیف البته توصیف یه قصه‌ی کلاسیکه. هستن داستان‌های مدرن و نمدونم پسامدرن و اینا که با این عناصر بازی می کنن. کاری به اونا ندارم. راستش خیلی هم خوشم نمیاد از اینا. من منتظر یه قصة‌ی کلاسیک درست و حسابی از این قلم خوب هستم و این حکایت سفر معنوی ملاط قصه رو داره. منظورم این بود.

مهدی13 سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 01:01 ق.ظ

چی شد پس؟!بابا دست بجنبون!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد