تمام کائنات میدانند که بزرگترین مشکل من در زندگی صبح زود بیدار شدن است. میگویند انسان اگر برای مدتی طولانی کاری را انجام دهد به آن عادت میکند اما صبح زود بیدار شدن در دوران دبستان، راهنمایی، دبیرستان، پیشدانشگاهی، دانشگاه و سربازی موجب نشد که این قضیه برای من عادت بشود و هنوز اگر یک روز مجبور نباشم بیدار شوم نمیشوم. خلاصه که سختترین قسمت این سفر چند روزه برای من نه پیادهرویهای طاقتفرسا در بیابان و نه تشنگی و گرسنگی کشیدن بلکه بیدار شدن پیش از سر زدن آفتاب است. ولی صبحم با ماجرای جالب و خندهداری به خیر میشود وقتی که متوجه میشوم مهدی هر روز صبح باید یک قوطی پودر بچه با خودش ببرد توی دستشویی و لای پاهایش را برای جلوگیری از عرقسوز شدن پودرمالی بکند و هر شب توی سوز سرما آن پودرها را با آبی که از فرط سردی مثل الماس است بشوید و تازه این جدا از تاولهای کف پایش است که هر شب باید بترکاند. فقط یک تاج خار و یک چوب دو سر برای تطهیر روحش کم دارد. توی راه و در چهارمین روز بلاخره میفهمم که انگیزه و دلیل این سفر چه بوده..
قضیه از این قرار است که مهدی پیش از اینکه عاشق بشود، در دوران دانشجویی کارشناسی در شیراز با یک دختری که بین بچهها به زشتو معروف بوده رابطه داشته. البته ایشان دستِ درازی در دل بستن به دخترهای این مدلی دارند کما اینکه در دوران دبیرستان هم به دختری معروف به عینکیو دل بسته بود که هیچ جوری با استانداردهای بقیهی بچهها نمیخواند. به هر حال این پسر که احتمالن از کمبود سلیقه یا فقدان دوستدختر رنج میبرده با این زشتو رابطه برقرار میکند. حالا رابطه که میگویم نباید چیز بغرنجی بوده باشد، با شناختی که من ازش دارم احتمال میدهم یکی دو بار دست همدیگر را گرفته باشند یا دختره توی تاکسی دست برده باشد لای پای پسره (چون پسره عرضهی این کارها را نداشته) یا خانهی پرش از روی شلوار خودشان را به همدیگر مالیده باشند و از این جور کارها. بعد میگذرد و مهدی عاشق میشود و جریان زشتو را میگذارد کف دست طرف و از سوی دیگر از آنجا که زشتو دختر خیلی خوشنامی نبوده مهدی به صرافت این میافتد که ایدز نگرفته باشد و میرود آزمایش میدهد که نتیجهی آزمایش را هم قرار است بعد از تعطیلات بدهند و نذر میکند که پیاده برود پابوس امام رضا در مشهد یا خواهرش در قم یا پدربزرگش در کربلا و خوشبختانه قرعه به نام خواهر میافتد و میزند به جاده به این نیت که هم حضرت معصومه یک عنایتی به جواب آزمایش ایدز بکند و از سهمیهی معجزاتش یکی را اختصاص بدهد به منفی بودن این جواب آزمایش و هم اینقدر در این راه سختی بکشد و ماتحتش جر بخورد که گناهان گذشتهاش پاک شده و لیاقت بودن با معشوقه و بخشیده شدن از طرف او را به خاطر خیانتی که در گذشته یعنی در زمانی که اویی وجود نداشته مرتکب شده پیدا بکند. پرسشی که در اینجا پیش میآید این است که من این وسط چکاره بیدم؟ پاسخ روشن است: قربانی.
با محاسبات دقیقمان سر شب درست به همانجایی که قرار بود برسیم میرسیم. منتها ریدهایم با این محاسبات دقیقمان. روی نقشه نقطهای وجود دارد که ما آن را روستا یا دهکده یا هر خراب شدهای که بشود در آنجا اتراق کرد حساب کرده بودیم و حالا مشخص شده که پادگانی بیش نیست و این یعنی مصیبت و خاک بر سری و آوارگی و گرگ خوردگی. بعد هم تا خود قم دیگر هیچ ابادیای وجود ندارد. سرباز توی اتاقک نگهبانی بهمان میگوید که چندصد متر جلوتر یک قهوهخانه است. راه میافتیم و چندصد متر جلوتر با بدشانسی بعدیمان روبرو میشویم، قهوهخانه تعطیل است. صورتمان را مثل بچهای خیابانی که چلوکباب خوردن مردم را تماشا میکند به شیشه میچسبانیم و یک موجود زنده را توی سالن تشخیص میدهیم. با هیجان به شیشه میکوبیم و داد و فریاد راه میاندازیم. نورالدین در را باز میکند و به شیوهی آدمهای زبان نفهم شروع میکند به تکرار کردن چند بارهی اینکه قهوهخانه تعطیل است و صاحبش رفته مسافرت و او اینجا نگهبان است و نمیتواند اجازه دهد کسی داخل شود. نورالدین ای نور دیده رحم کن به این دو مسافر خستهی راه بی پناه رحم کن. نه نمیشود قهوه خانه تعطیل است صاحبش رفته...اصلن بچه کجایی شما آقای نورالدین؟ طفره میرود و در آخر میگوید کرد است. خب خدا را شکر، یک روزنهی امید. منال کورهیی؟ (بچه کجایی؟) ایلام. هیچی. دردسرتان ندهم، هر چقدر واژه و اصطلاح کردی از دوران خدمت در کرمانشاه به یادم مانده بود رو کردم، هر کون وارویی که بلد بودیم دادیم تا آخر نورالدین بعد از اینکه گفت البته قهوهخانه تعطیل است و صاحبش رفته مسافرت و او اینجا مسئولیت دارد راضی شد که شب را توی نمازخانهی چسبیده به قهوهخانه سر کنیم.
اما وسط بر بیابان هستیم و بادهای قطبی میوزند و هوا مثل سگ سرد است و نمازخانه در و پیکر ندارد و ماییم و یک پتوی کاغذی و یک کیسهخواب بدون زیپ. این است که برمیگردیم سمت پادگان تا بلکه پتویی بجوریم. سربازها که توی این بیابان سرگرمی ندارند و حوصلهشان سر رفته اجازه میدهند که وارد شویم و دورمان جمع میشوند تا این دو تا موجود عجیب را تماشا کنند. تجربه میگوید که توی این محیطها و اینجور مواقع دنبال همشهری بگرد. اما پیش از اینکه خیر همشهریها بهمان برسد سر و کلهی افسر نگهبان که یک افسر وظیفهی اصفهانی استثنائن با مرام و خوش مسلک است پیدا میشود و خودش بعد از شنیدن داستانمان بهمان پتو میدهد. آخر شب که به همراه یک نفر دیگر میآید به قهوهخانه تا به اتفاق نورالدین که برایمان نیمرو درست کرده شبنشینی خوشایندی داشته باشیم با سیگار مارلبرو لطفش را جبران میکنیم. شب را با این خیال که فردا روز آخر است سر میکنیم و این موضوع خوشحال و در عین حال دلتنگمان میکند.
عامو تو دنیا هیچی سخت تر از شب امتحان و پروژه بیدار موندن نیس!!! صبح زود بیدار شدن که خیلی خوبه از قدیم گفتن سحرخیز باش تا کامروا شوی :D
1- نمیدونم وقتی داری یک چیز شبه واقعی مینویسی (با اسمای واقعی و آدرسهای واقعی) چقدر اخلاقیه که زندگی شخصیت رو اونم با قرائت و تفسیر خودت (و طنزی که در ادامه توصیفش میاد) بریزی وسط که کار (با بر اساس آنچه در ادامه میاد، صاحب کار) جذاب بشه (البته میدونم که کلمه ی "اخلاق" برای تو تفسیرهای مضحکی داره احتمالا، که بشتر به همون محافظهکاری و حفظ منافع ختم میشه و چندان ازش خوشت نمیاد)...
2- این که راوی قربانی بوده شاید درست باشه؛ اول، خودش خواسته که بره بخشی از اون موقعیت "رقت آور" بشه درحالیکه نفعی درکار نبوده، بلکه ضرر بوده... برای مهدی اون سفر حداقل همون دستاورد "رقتآوری" که راوی تفسیر کرده رو داشته، حداقل... (البته منظور از حداقل منفی بودن آزمایش ایدز [که البته امری است حداکثری] نیست). دوم، راوی برای اون تجربهی شخصی "مضحک و رقتآور" در مقام قربانی باید دلیلی میداشته، الان با این تفسیر مشخص شده که چیز خاصی پشتش نبوده و یک حرکت پوچ بوده که با اغماض فراوان میشه مثل حرکتهای شخصیت داستان "بیگانه"ی کامو، با این تفاوت که حاصل اون حرکتها "بیگانه"ی کامو شده و حاصل این حرکت شده این.
کلاً: درمورد این که چه میشود نوشت و چه نمیشود قضاوت آسان نیست. همین الان تو صفحهی بیبیسی فارسی مصاحبهای با اصغر فرهادی هست که گفته حتی توی فرانسه هم چیزی مثل سانسور درونی محدودش میکنه... اصغر فرهادی آدم محترمیه از نظر من، و اهل قر و اطوار هم نیست، حرفهایه و اگه این رو میگه قابل تأمله. اینکه خط قرمز کجا است خیلی قابل تفسیره...
کمی دور مینشینم و به عنوان فرد سومی این نوشته رو میخونم؛ باز هم دو موضوع هست که ناراضیم میکنه: اول اینکه خیلی نمیتونم مثل فرد سوم باشم. ینی میبینم که از میان چیزهایی که میتونسه جهان این روایت رو بسازه چیزهایی که انتخاب شدن با سوگیری به نفع راوی بوده. همهی جهان این روایت چیزهای بلاواسطه قابل رؤیت توی مسیر نیست بلکه، همینطوری که مثلا از نیت توصیف شده توسط راوی برای سفر مهدی مشخصه، بخشی از این جهان با گذشتهی شخصیتهای حاضر میاد و بخشی هم سایهی شخصیتهای غایبه. چیزهایی از راوی بوده که میتونسته نه شاید همینقدر که دربارهی مهدیِ روایت رقتآور و مضحکه ولی تا حدودی رقت راوی رو هم نشون بده ولی اونها رو راوی انتخاب نکرده. مسئلهی دوم هم با مسئلهی اول مرتبطه: وقتی با یکی از دوستان دربارهی نوشتههای این راوی صحبت میکردیم نظرش این بود که توی این نوشتهها راوی خیلی دماغش رو میکنه توی داستان. یعنی خیلی نویسنده (که معولاً راوی هم هست) خودش توی داستان پیداست. من این نظر رو اینطوری میگم: راوی انگار چیزهایی که مینویسه رو برای به قول انگلیسیها سلبرهیت کردن خودش مینویسه؛ به قولی نویسنده خودش رو توی این نوشتهها جشن میگیره. نوشتهها همه میخوان بگن که سیاسته که تخمی و مضحکه، شرایطه که تخمی و مضحکه، آدما هستن که تخمی و مضحکن، کلاً مسائله که تخمی و مضحکه، اما مسئلهی مهم اینه که من راوی/نویسنده آدم باحالی هستم و میتونم از بالا این مضحک تخمی رو تبدیل به طنز میکنم. این آدم باحال طناز خودش به صورت یه شخصیت توی نوشتهها حضور داره و همهی نوشتهها بهخاطر اونه. توی این "خری در میقات" هم به همینخاطره که کلا مهدی خر در میقات داستانه؛ یه موجود بی دست و پا و مغز کوچیک و به خصوص تو این قسمت "رقتآور" که یه جایی کنار این راوی طناز باحال حضوری داره به هرحال.
آرزو میکنم "مهدی" این داستان، بکشه به هم و این روایت رو از زاویه ی دید خودش یا دانای کل هم بنویسه تا بلکه رستگار بشه. در پایان از اینکه راوی این کار رو با شخصیتش کرده شکایتی ندارم، در عین حال قضاوت در مورد راوی و این کارش رو برای "مهدی" محفوظ میدونم.
برام خیلی قابل درک نیست که چه چیز این نوشته اینطوری شخصیت مذکور رو آشفته کرده که این متن سراسر خشم و کینه رو بنویسه. راجع به بحث اخلاق و واقعی بودن شخصیتها و وقایع و اینها که باید بگم برای مخاطب وبلاگ که طبعن نه نویسنده رو میشناسه نه شخصیتای داستانش رو این بحث موضوعیتی نداره. در مورد رقت آور بودن احتمالی راوی هم که اصلن بحثی درش نیست و میشه گفت که راوی از مزیت راوی بودنش برای در تاریکی باقی گذاشتن موضوعات رقت آور مربوط به خودش استفاده کرده لابد میتونیم این حق رو برای نویسنده قائل بشیم که در ازای زحمتی که برای نوشتن میکشه انتظار دریافت مزد که اینجا شاید محبوبیت و سلبریتی شدنه داشته باشه؟! هر چند نویسنده معتقده که تا اینجای کار آدم "کولِ" ی داستان مهدی بوده. در نهایت این نوشتهها همونطور که از قرائن بر میاد یک سری نوشتهی طنز بیشتر نیستن که هدف دست بالاشون خندوندنه و نه ایجاد انقلاب درونی برای کسی یا نشون دادن شخصیت واقعی آدمای داستانش و انتظار زیادی ازش داشتن انتظار زیادی داشتنه. البته بار اولم نیست که با همچین قضاوت و واکنشی روبرو میشم و خب دیگه.
1- این استدلال که "مخاطبان وبلاگ راوی رو نمیشناسن" در مورد نویسندهی این کامنت هم میتونه صادق یاشه بنابراین صاحب وبلاگ/راوی هم نباید از این کامنت برآشوبه.
2- این استدلال که "مخاطبان وبلاگ راوی رو نمیشناسن" در مورد این وبلاگ کاملاً هم صادق نیست. هستند کسانی که این وبلاگ رو میخونن و راوی رو میشناسن.
3- رقت یه شخصیت رو نشون دادن و رقت راوی رو تو تاریکی گذاشتن اگه واقعی به قضیه نگاه کنیم نامردیه، اگه داشتان باشه غیر حرفهایه و سطح کار رو میاره پایین. ساه و سفید میکنه قضیهی شخصیتها رو.
4- کار اگه واقعینویسی باشه که موارد قبل صادقه. اگه واقعینویسی نباشه و داستان باشه که راوی نمیتونه دنبال مزد سلبریتی شدن بگرده. راوی به عنوان یه شخصیت، تازه اونم اگه خوب دربیاد، میتونه معروف بشه، مثل کارآگاه گجت، جیمز باند، راوی غیرقابل اعتماد فیلمای هانکه و... ولی راوی/نویسنده اتفاقاً وقتی معروف و سلبریتی میشه که محو میشه و عدالت و بی عدالتی رو مثل خدا نامحسوس برقرار میکنه. حتی تو فیلمای تارانتینو هم که انقد قر و اطوار راوی میاد توی کار تو همون سطح تارانتینو رو سلبریتی نمیکنه، تارانتینو اون کسیه که پشت همهی اون ماجران. اون چرت و پرتای بی ارزشی هم که اسمش رو میذارن پست مدرن هم که تکلیفش معلومه.
4- هدف دست بالای این نویسنده خندوندن صرف نیست. مگه پول میگیره که بخندونه؟! این کاری نیست که نویسنده دنبالش باشه اینجا. اینها نوشتههای نیمه جدی و تمرینهای کاملاً جدی هستن. دلیلم نداره انقد بهت بربخوره اگه برمیخوره هم که به شخصیت مذکور حق بده که بیشتر بر بخوره.