تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

تا اواخر دوره ى دبیرستان یک آدم دعوایى بودم. دعوایى که میگویم نه به آن معنا که همیشه در حال زد و خورد باشم. در واقع تا یک مرحله اى پیش میرفتم که کار به کتک کارى نکشد. چهار تا عربده من میکشیدم چند تا فحش طرف میداد، چشمهایمان را میدراندیم و با حفظ فاصله ى مطمئنه صدایمان را مینداختیم سرمان و انقدر دور برمیداشتیم تا آن لحظه ى موعود فرا برسد که یکى کوتاه بیاید و غائله بخوابد و هر دو نفر پنهانى نفس راحتى بکشند. چیزى شبیه دعواى خرسها یا اسبهاى آبى براى تعیین قلمرو یا همسرگزینی. بعدش تا یکى دو ساعت بخاطر ترشح ادرنالین توى خونم دستهایم میلرزید و اگر من آن کسى بودم که کوتاه آمده تا شب خودخورى میکردم که چرا چند ثانیه بیشتر مقاومت نکردم یا چرا موقع آخرین فریاد صدایم لرزید و قافیه را به حریف باختم. 

بیشتر وقتها انتخاب اولم براى دعوا راننده هاى تاکسى بودند. فقط کافى بود در حین عبور از خیابان یک بوق نابجا برایم بزنند. سریع میپریدم بهش که چه خبرته بوق میزنی؟ بیا پایین تا نشونت بدم. و در همان حال خودم را آماده میکردم که اگر امد پایین سرعت دویدنم را نشونش بدم. خوبى راننده تاکسى این بود که معمولن بخاطر مسافرها یا درست نشدن ترافیک بى خیال دعوا میشدند و با یک فحش و تیک اف راهشان را میکشیدند و میرفتند. ولی اگر طرف شروع میکرد به کشیدن ترمز دستى ردخور نداشت که حرکت بعدیش برداشتن قفل فرمون از زیر صندلی بود. این دو حرکت قدرت فوق العاده اى به راننده ها میبخشد و به صلاحتان است که در همچین موقعیتی به سرعت از صحنه دور شوید. 

تا آنجا که یادم می آید اشتیاق دعوا کردن از روزى در من زنده شد که دزدکى دفتر خاطرات برادرم را خواندم. آنجا شرح یکى از دعواهایش را نوشته بود و من از خواندن آن خونم به جوش آمد. شخصیتش توى آن دعوا یک جورهایى شبیه قهرمان فیلم drive بود و آدم مجذوبش میشد. آن وقتها سوپر هیرو و الگوى پسر بچه ها برادر بزرگترشان بود. از طرفى ارزشها و جو حاکم بر آن گروه سنى با امروز فرق داشت. خوشگل و خوشتیپ بودن انقدرى فضیلت و مزیت به حساب نمى آمد که قوى و کله خراب بودن. بچه ها بیشتر تمایل داشتند با کسى رفاقت کنند که در صورت نیاز پشتشان در بیاید. حتا دخترها هم چنین پسرهایى را ترجیح میدادند.


آخرین بارى که دعوا کردم را خوب به خاطر دارم. با رفیقم داشتیم توى پیاده رو میرفتیم که دیدیم سه تا پسر همسن خودمان از یک کودک دستفروش یک چیزی بلند کردند. رفتیم پشت سرشان و من گفتم آدم باید چقد عوضى باشه که از این بدبخت دزدى کنه. یکیشان برگشت و با حالت تهاجمى پرسید چى گفتى؟ اینجور مواقع بهتر است بگویی همینی که شنفتى. ولى من دوباره حرفم را تکرار کردم و دعوا شروع شد. یقه ى هم را چسبیدیم و مشغول ارزیابى قدرت همدیگر شدیم و دستهامان روى سر و بدن حریف کار میکرد. بعد طرف گفت گول هیکلتو نخور. این جمله اى کلیدى توى دعواها بود ولى مساله اینجا بود که من ١٧٨ سانتیمتر قد و ٦٥ کیلو وزن داشتم و مطلقن چیزى براى گول خوردن وجود نداشت. مگر اینکه هیکلم میگفت نترس تو از اون قویترى و من گولش را میخوردم. بعدها که آن صحنه را تحلیل کردم حدس زدم که آن جمله بخاطر لباسم بوده. یک کت کالج کبریتى تنم بود که دکمه هایش را تا بالا بسته بودم. احتمالن این تعداد شانه هایم را چهارتا نشان میداده. هرچه که بود آن جمله هم موجب انبساط خاطرم شد و هم شیرم کرد. ناگهان دیدم رفیقم با یکى از انها که هیکل چغر و بدبدنی داشت درگیر شده. هیچوقت توى دعوا با کسى که از خودتان سنگینتر است به او نچسبید. هر کارى میخواهید بکنید از همان دور بکنید. اگر بهش چسبیدید دیگر خلاصى ندارید. رفیقم این اشتباه را کرده بود. از انجا که همیشه نسبت به این دوستم احساس مسئولیت حمایت گرانه میکردم رفتم تا از مخمصه نجاتش بدهم که متوجه شدم طرف انگار یک چیزیی از جیبش دراورد. بعد خودم را دیدم که دارم میدوم آن طرف خیابان. داشتم فرار میکردم! بعدها تلاش کردم رفیقم را توجیه کنم که چاقو توى دست یک آدم ناشى خیلى خطرناک تر از دست یک چاقوکش حرفه ایست چون او میداند دارد چکار میکند ولى آدم ناشی ممکن است چاقو را تا دسته توی شکمت فرو کند. و البته رفیقم قانع نشد چون آن چیزى که طرف از جیبش دراورده بود تسبیح بوده!


در تمام طول دعوا من متعجب و کفرى بودم که چرا هیچکدام از این رهگذرها نمی ایند این چند تا بچه را جدا کنند؟ بعد از آن صحنه ى فرار من انها یک جورهایى خنده شان گرفت و دعوا تمام شد. من خجل و خشمگین بودم و مدام توى ذهنم موقعیت هایى را مرور میکردم که میتوانستم با زانو بزنم وسط پاى یکى از آنها و با آرنج بکوبم وسط کتف آن یکى و در همین حال برگردم و مشتم را توى صورت نفر اول که از درد به خود میپیچد فرود اورم. حسرت میخوردم و بعضى از این حسرتهایم را براى رفیقم شرح میدادم. اما روزگار خیلى زود فرصت دوباره اى در اختیارم گذاشت. توى ایستگاه اتوبوس دوباره بهشان برخوردیم. پسر تپله امد سمتمان و گفت کى گفته بیاین اینجا؟ برین.. برین اینجا واى نسین. ما هم سریع راهمان را کج کردیم و رفتیم و من بعد از آن دیگر دعوا نکردم. 




نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد