تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

تختخواب دو نفره

وقت خود را در اینجا هدر ندهید!

آرمانشهر

فرض کن همه چت باشن

قسط کون اقوام!

توی محل کارمان یک صندوق خودجوش راه انداخته‌ایم که به نوبت به اعضایش وام می‌دهد، حالا می‌گویم وام فکرتان سمت مفاسد اقتصادی و لیست توی جیب اهمدی‌نجاد نرود، نه از این خبرها نیست وامی‌ست در حد ۵۰۰ هزار تومان با قسط ماهانه ۳۰ تومان! شب از طرف مسوول صندوق اس‌ام‌اسی دریافت کردم با این مضمون «کونو قوامین بلقسط» و با این منظور که «کونی بیا قسطتو بده». صبح جلوی در نگهبانی اطلاعیه‌ای دیدم که خاطرنشان کرده بود ما بدحساب‌ها باید هر چه سریعتر قسط صندوق را بدهیم، عینک سیاه زدم و سرم را انداختم پایین و به یک نحوی که جلب توجه نکنم وارد شدم، جلوی کاردکس که میخواستم ساعت بزنم کاغذ دیگری دیدم که به اطلاع عموم می‌رساند من و چند نفر دیگر هنوز قسطمان را نداده‌ایم، مطمئن بودم که در مرحله‌ی بعد باید منتظر کاغذ حاوی تصویرم باشم که بالایش زده‌اند وانتِد و نگهبان‌ها با شات‌گان در پی شکارم هستند تا جایزه بگیرند. 

خلاصه که زمانه زمانه‌ی بدی شده (دزدی دیالوگ از کارتون شرکت هیولاها)، ملت اصلن به فکر آبروی آدم نیستند، برای چندرغاز میخواهند شلوار آدم را بکشند پایین، همین است که انسان نباید زیر بار قسط برود یعنی قسطی زندگی کردن یک جورهایی سلامت روانی‌تان را به خطر می‌اندازد حالا فکر کنید توی ممالک خارجه که سیستم سیستم قسطی‌ست و برای پوشک بچه و نوار بهداشتی هم صورت‌حساب می‌فرستند در خانه‌ی آدم وضع به چه منوالی‌ست. همین است که من قید زندگی در بلاد کفر را زده‌ام و ویزای شینگن و گرین‌کارت آمریکایم همینطور دارد گوشه‌ی کمد خاک می‌خورد، بله.

طرح سرشماری احمق های مقیم گودر

لطفن اگر خودتان فکر می کنید احمق هستید لایک بزنید و  در صورتیکه دیگران در مورد شما چنین عقیده ای دارند شیر کنید. نتایج متعاقبن اعلام خواهد شد.

لحظه

باید بنشینم کنارت

تو دستت را بگذاری روی فرمان

من دستم را گم کنم

من به تو نگاه کنم

تو به جاده

من به تو فکر کنم

        تو به ...

لحظه

روی کاناپه لم داده ام و چشمم به ساعتی ست که میخ شده به دیوار بالای تلویزیون، نگاهم عقربه ها را تعقیب می کند و به نظرم می آید که فقط ثانیه شمار دارد دور خودش میچرخد، باقی ثابتند. چکار دارم می کنم؟ پاسخ: وقت میکشم. چشمهایم را میبندم با این امید که وقتی بازشان کردم دست کم یک دقیقه گذشته باشد. ناگهان سروصدای بسیار بلندی برمیخیزد انگار توی شیپور استاشم کنسرت برگزار شود. صدا از بیرون است. میروم لب پنجره، سه مرد آن پایین ایستاده اند، یکی آکاردئون آویزان به گردن یکی تمبک در دست و دیگری فلوت به دهان، ترکیب غریبی از سازهاست، آهنگ شادی می نوازند که به شدت آدم را غمگین می کند. فکر میکنم چرا اینجا؟ وسط این آپارتمان های بی عبور. اینجا که کسی پول توی جیبشان نمی گذارد. آهنگ که تمام می شود (انگار کسی استخدامشان کرده که بیایند آنجا بزنند و بروند) راه می افتند، اول آکاردئونی، بعد تمبکی که دستش را روی شانه ی او گذاشته و بعد فلوتی که شانه ی تمبکی را گرفته. حرکتشان کند و لاکپشت وار است و چانه هایشان را بالا گرفته اند. هر سه مرد نابینا هستند. برمیگردم به اتاق، ساعت را میبینم که هنوز تکان نخورده، همان زمان را نشان می دهد. یله میشوم روی کاناپه، چشمهایم را می بندم و سوالی تمام ذهنم را می پوشاند: چه اهمیتی دارد؟

پ ن: نیم فاصله ی این کیبورد کار نمیکند